چند روزپيش خبری خواندم که مرا بسيار متاثر کرد. خلاصه خبر اينست که در شهر نيويورک در يک دفتری که ۳۰ کارمند داشته يکی از کارکنان که ۳۰ سال است برای اين شرکت کار ميکند روز دوشنبه حين کار روی صندليش سکته ميکند و تا شنبه بعد هيچکس متوجه نميشود و روز شنبه نظافتچی که برای نظافت آمده بود متوجه ميشود که او سکته کرده و مرده است. يک هفته تمام او مرده بوده و نه در محل کار کسی با او صحبت کرده و نه بيرون شرکت کسی منتظر او بوده و يا سراغی از او گرفته و از نبودن او نگران شده.
شايد در اين دنيایی که ما در بمباران اخبار ناگواريم و در کشوری که صد ها هزار جوان آن معتاد به هرويین هستند و يا روزنامه نگارانی وجود دارند که ترجيح ميدهند ديرتراز زندان بيرون بيايند و شماتت اطرافيانشان را به خاطر بی کاری و بی پولی تحمل نکنند اين خبر هم يکی از همان مجموعه و شايد نه دردناکترین انهاست. من روزانه علاوه بر آنچه در سايت ها ميخوانيم حداقل ده ميل از اينگونه اخبارناگوار دريافت ميکنم. برخی از دوستان و يا رفقا هم لطف دارند و بدليل آنکه به دو سه ليست که من عضوش هستم اخبار را ميفرستند و بعد دوستان دريافت کننده هم همين طور آنرا فوروارد ميکنند من ميل واحدی را چند بار دريافت ميکنم. ( در يک مورد ۱۴ بار در عرض چند ساعت) . در اينجا قصد شکايت من از اين عمل نيست چون رفقا و دوستان همگی ميکوشند که مبارزه سياسی در راه دمکراسی را تقويت کنند ولی من شخصا هر چه بيشتر باين نتيجه رسيده ام که اگر توضيح بدبختی ها و نارسايی ها برای جلب مردم به مخالفت با نيروهای حاکم موثر است در رابطه با کسانی که موضع سياسی روشن دارند توضيح بدبختی ها به انگيزه ای برای فعاليت جديتر نمی انجامد و آنچه انگيزه بوجود مياورد احساس تاثير گذاری و اميد به تغيير است. مريم ما که از من هم در اين زمينه بيشتر پيش ميرود و ميگويد من از خواندن نوشته ها و بخصوص برخی فيلم های روشنفکری ايرانی و يا خارجی (فستيوال کانی) که ادمهایی را تصوير ميکنند که در يک دايره بدبختی گرفتارند و هيچ مفری برايشان وجود ندارد احساس خفگی پيدا ميکنم. چنين نوشته ها و فيلم هايی مرا ناراحت ميکند و بس و ترجيح ميدهم آنها را نگاه نکنم.
این مقدمه مفصل خارج از موضوع را نوشتم تا بگويم با وجود اين ديدگاهم ؛ اين خبرمرا بشدت متاثر کرد و بنوشتن اين چند سطر واداشت و خيلی فکر کردم که چرا اينقدر متاثر شدم. شايد باين دليل که در زندگی عملی ما دراروپا و آمريکا در سالهای اخير ما با آدمهايی که با دستگيری و زندان و يا فقر و گرسنگی مواجه شوند مستقيم مواجه نيستيم ولی بدبختی هايی از نوع اين خبر را می بينيم. ولی بيشتر از ان فکر کنم ناراحتی من از اين بود که اين خبر بدبختی متفاوت از آنگونه که ما با آن مواجه بوديم نقل ميکند. آن بدبختی های ذکرشده بازمانده رنج هايی است که همواره وجود داشته و در طول زمان رو به تضعيف رفته ولی اين نوع بدبختی و تنها شدن بسياری از آدمها مال اين دوران است و معلوم نيست که در آينده تشديد نشود. در زندگی خصوصی بطور مداوم تنهايی تشديد شده و روابط و بازيهای اينترنتی در اين زمينه کيفيت جديدی پديد آورده که شايد با واردشدن تلويزيون بزندگی انسانها قابل قياس است. ولی اين خبر تنها به زندگی خصوص مربوط نيست. وی يک هفته روی صندلیش در سلول کامپيوتريش فوت کرده و ۳۰ کارمند ديگر در طی اين يک هفته حتی يکبارنخواسته اند با او حرف نزده اند
من در پروژه ای که ۵ سال است کارميکنم فضای کار قابل قياس با آنچه در اين خبر تصوير شده نيست. ما در سالنی هستم که نزديک با ۲۰ نفر در آن کار ميکنند و هر ۴ نفر با ديوار مقوايی از هم جدا شده اند ولی صدای هم را ميشنويم. هر چند گاه يکبار بدليل يک اشتباه لپی و يا حتی بی دليل افراد متلکی نثار همديگر ميکنند و همه قهقه ميزنند و من هم که بدليل نفهميدن ريزه کاري های زبانی نمی فهمم کجای اين متلک که بعضی وقت ها هم خطاب به خود من است خنده دار بود برای پوشاندن اين نقطه ضعف بلندتر از همه می خندم و يا روزی دو سه بار يکی از افراد و خيلی وقت ها خود من يکی از اين جوک های خيلی وقت ها بی مزه اينترنتی را برای همه ميفرستد و چون همه همزمان آنزا نگاه ميکنند صدای خنده از هر گوشه اطاق بلند ميشود. ولی آيا اين فضای کار در برابر فضای کاری که در برخی از شرکت های بالاخص آمريکايی غالب است و اوج آن در اين خبر منعکس شده و افراد هريک در سلولهای کامپيوتری می نشينند و هر کس سرش بکار خودش گرم است امکان مقاومت دارد.
چند دهه قبل روشنفکران نگران تسلط روابطی بودند که در فيلم عصر جديد چارلی چاپلين منعکس است. چنين روابطی مسط نشد ولی من متاسفانه جزو خوش بين ها نيستم و بر اين نظر نيستم که نقش غالب در عقب رانده شدن چنان روابطی بدليل غير انسانی بودن آن روابط و حاصل مبارزه مدافعين حقوق بشربود بلکه فکر ميکنم آنچه مارکس ميگفت در اين زمينه صادق است. برنده؛ روابطی است که کارآيی بيشتر داشته باشد. عمده دليل شکست سوسياليسم ناتوانی برنامه ريزی متمرکز در توليد هر روز پيچيده تر و متنوعتر کالاها و خدمات بود. روابط تصوير شده در آن فيلم مسلط نشد بدليل آنکه تنوانست کارآيی توليد را بالاخص با پيچيده تر شدن آن و تضعيف نقش کار ساده افزايش دهد. دريکی دو دهه اخير روند جهانی شدن در اين عرصه تغييرات جديدی بوجود آورده. ۳۶ ساعت کار در هفته که بيست سال پيش بعنوان يک هدف قابل تحقق تصور ميشد و در برخی کشور ها مثلا در فرانسه و آلمان دراين راستا در جهت کاهش ساعت کار عمل شد امروز با روندهای معکوس مواجه شده و سنديکاها بايد از حفظ ۴۰ ساعت کار دفاع کنند. در آمريکا کسانی که ۴۰ ساعت کار ميکنند قليلند و اکثرا درعمل بيش از ۴۰ ساعت کار ميکنند. تصور نميشود ۵ هفته تعطيلات در اروپا بسادگی بتواند در برابر يک (يا دو هفته) تعطيلات در سال آمريکا مقاومت کند. آيا کار در سلولهای مجزا و اينکه هر کس وظيفه معين خود را داشته باشد کارايی بيشتری از کار در تيم و محيط های جمعی خواهد داشت و محيط کاری که در اين خبر تصوير شده تصويرافراطی ازآينده ( و يا بخشی از آينده) است.
نوشته شده در ساعت: 22:45 توسط: مهدی فتاپور
لینک به متن
صمد و ماهی سياه کوچولويش
fatapour@gmx.de
چهارشنبه ٨ مهر ١٣٨٣
سی و هفت سال از درگذشت صمد بهرنگی گذشت. سی و هفت سال پيش هنگامی که آبهای ارس صمد را در خود فرو برد نه او و نه هيچيک از همفکرانش نميتوانست تصوری از تحولات عظيم اجتماعی سياسی که در اين سالها رخ داد، داشته باشند. تحولاتی که در بسياری وجوه با تصورات و خواستهای وی منطبق نبود.
اگر در گذشته سالگرد درگذشت صمد محرکی بود که دهها تحليل گر ادبی اجتماعی به بررسی آثار، شخصيت و تاثير کار او بپردازند، مدتهاست که اين روزاين نقش خود را از دست داده است. حتی در سالهای اخير چگونکی مرگ وی و مباحث در اين رابطه، بيش از آثار و نوشتههای او مورد بحث قرار گرفته. همه تحليل گران سياسی ادبی اين تغيير را مورد توجه قرار داده اند
فرج سرکوهی در اين رابطه چند سال قبل در نشريه آدينه نوشت: "حديث صمد بهرنگی و نه نقش و تاثير او بر ادبيات کودکان، امروز حديثی کهنه شده است.... اکنون ما با صمد بهرنگی نويسنده و روشنفکر روبه روييم و داوری اکنونمان بی شک معيارهای ديگری است جز آنچه در دهه ٤٠ و ٥٠ بود" مسعود نقرهکار در مقاله اخيرش در نشريه ايران امروز مينويسد: "نويسنده ، پژوهشگر و كوشندهی سياسیای كه حديثاش كهنه شدنی نيست. افسانهای كه به اعتبار زندگیای پويا و نمونهوار "كاركرد خود را از دست نخواهد داد." محمدهادی محمدی و علی عباسی در مقدمه کتاب با ارزش صمد ساختار يک اسطوره مينويسند صمد به يک اسطوره بدل شد و "تاريخ اسطورهای روايت راويان تاريخ است که چيزی جز انديشه و ذهنيت روزگار و جامعه خود را بيان نکردهاند" و با توضيح زير سوال رفتن اسطوره در دنيای مدرن مينويسند " اسطوره اگر انرژی داشته باشد انديشه باورمندان خود را دگرگون ميکند. اما هنگامی که اين انرژی فروکش ميکند؛ به يادگاری فرهنگی تبديل ميشود|" علی اشرف درويشيان به اين تغييرات نگاه انتقادی دارد و بر اين نظر است که بی توجهی جوانان و روشنفکران امروز به عدالت اجتماعی عامل بی توجهی به صمد است وی در مقدمه کتابی که بيادمان صمد منتشر کرده مينويسد "آنها که گذشتههای خود را آگاهانه به فراموشی سپرده اند، با نااگاهی چنين ميپندارند که دوره صمد بهرنگی و کتابهايش سپری گرديده.... آنان با يورش توفان سهمگين سرکوبها و به دنبال آن ناکامیها همه چيز را پايان يافته پنداشتند و آرام آرام از واقعيات دور شدند و اينک برا ی آنها ديگر نه انسان ستمديدهای وجود دارد و نه کودک بیپناهی".
فرج سرکوهی و مسعود نقره کار با وجود تاکيدات متفاوتشان بدرستی بر زندگی صمد و نقش صمد بعنوان بزرگترين نويسنده ادبيات کودکان ايران تاکيد ميکنند. نوشتههای صمد در تاريخ ادبيات ايران ماندگار خواهد بود. ولی ما در دوران اخير شاعران و نويسندگان بزرگ ديگری که آثار آنان نيز جاودانه خواهد بود داشته ايم ولی هيچيک از آنان موقعيت صمد را نيافتند. صمد به اين دليل به يک اسطوره بدل شد که نوشتههای وی، آرمانها، روانشناسی و خواستهای يک نسل از روشنفکران و جوانان ايران را منعکس کرد. صمد به اين دليل اسطوره شد که توانايی ادبی وی او را قادر ساخت که شخصيت ماهی سياه کوچولو را بيافريند و با ترجمه شخصيت چخ بختيار وی را به چهرهای آشنا بدل سازد. دو شخصيتی که بيان کننده تمايلات و ايدههای يک نسل از روشنفکران ايران بودند. بررسی صمد بدون بررسی اين دو شخصيت ناقص است و بررسی تحولات نظری روشنفکران جوان ايران در نيمه دوم دهه ٤٠ و دهه ٥٠ بدون بررسی صمد و آثارش ناممکن است.
اين تنها کودکان و نوجوانان نبودند که با استقبال از نوشتههای وی نقش اسطورهای به صمد بخشيدند بلکه اين روشنفکران جوان و دانشجويان ايران بودند که خواستهای خود را در نوشتههای او منعکس ديدند و صمد را به اسطوره بدل ساختند.
جنبش روشنفکران و جوانان ايران در دهه ٥٠
صمد در سال ٤٧ درگذشت. در دورانی که پس از رفرمهای ارضی به نظر ميرسيد که رژيم شاه در نيرومند ترين موقعيت است و قادر گرديده همه مقاومتها را درهم شکند. سازمانهای سياسی بزرگ آنزمان، حزب توده و جبهه ملی ضربه خورده و از نظر سياسی در موقعيت ضعيف و تدافعی بودند. ولی در درون جامعه، در ميان دانشجويان و روشنفکران ايران جنبشی نوين در حال شکل گيری بود. جنبشی که با جريانها و حرکات سياسی پيشين متفاوت و به آنها بی اعتماد بود و بيش از آنکه با مبارزات سياسی اجتماعی پيشين مشابهت داشته باشد، با جنبشی که در درون جوانان اروپا و آمريکا در حال شکل گيری بود تشابه داشته و از آنها تاثير ميپذيرفت. جنبشی که خواهان دگرگونی بنيادی همه ارزشهای فرهنگی و اجتماعی و سياسی حاکم برجامعه بود. صمد بهرنگی زبان گويای اين جنبش است. وی در آستانه شکل گيری اين جنبش درگذشت و با اوج گيری آن در سالهای بعد صمد نيز به اوج رفت. بررسی صمد بهرنگی، ايدهها و آثاروی بررسی نظرات و روانشناسی يک نسل از روشنفکران ايران است.
ماهی سياه کوچولو نمود نفی پذيرش زندگی روزمره جاری و شورش بر علیه ارزشهاي پذيرفته شده ايست که توسط ديگران دفاع ميشود. ماهی سياه کوچولو نماد جوانی است که مرزها را درهم ميشکند خطر و دشواريها را ميپذيرد و به جستجوی دريا ميرود. دريا تحولات عظيم اجتماعی است. ماهی سياه کوچولو در دريا امکان دارد که به هر سو حرکت کند و آزاد باشد. محدوديتهای چشمه کوچک زندگی روزمره اورا آزار نميدهد. ماهی سياه کوچولو جستجو گراست؛ شورش گر است؛ آرمانخواه است و اينها همه بيان کننده آرزوها و روانشناسی نسلی از جوانان و روشنفکران ايران بود که به صحنه ميامدند.
چخ بختيار نمود يک شهروند اقشارمتوسط جامعه ماست. نماد فردی است که شغل آبرومندی دارد؛ خانواده داشته و خانواده اش را دوست دارد. بطور نامرتب روزنامه و گاها کتابی ميخواند تا بتواند در مجامع اظهار نظر کرده واز ديگران عقب نماند. نسبت به مسايل اجتماعی موضع دارد ولی حاضر نيست در اين رابطه اقدامی نمايد که هزينه داشته باشد. چخ بختيار نماد فردی از اقشار متوسط جامعه ايران است. فردی که همه خوب و بدهای جامعه ايران را نمايندگی کرده واز ارزشهای پذيرفته شده جامعه پاسداری ميکند. از نظر صمد چخ بختيار سمبل ايستايی است. صمد چنين چهرهای را بعنوان چهره پاسدار زندگی جاری جامعه زير بار تندترين انتقادات ميگيرد.
ما جوانان آندوران ميخواستيم جامعه ديگری بسازيم. ما ميخواستيم جامعهای بسازيم که در آن همه نابرابيها و ظلمها ريشه کن شده و همه آ نچيزهايی که انسانی و مثبت ميدانستيم حاکم باشد. خواست ما به دگرگونی قدرت سياسی محدود نميماند. ما ميخواستيم همه چيز را دگرگون کنيم و جامعهای بسازيم که ازبنيان با جامعهای که پدران ما در آن زندگی کرده بودند متفاوت باشد. اگر در جامعه ما ثروت بزرگترين امتياز بود ما آنرا بی ارزش ميانگاَشيم. اگرديگران در عرضه تجملات با يکديگر به رقابت میپرداحتند ما عليه هرگونه تجملی بوديم. اگر ديگران خوب لباس ميپوشيدند ما بد لباس ميپوشيديم. موسيقی مورد پسند ما موسيقیهای محلی بود که درمحيط اطراف ما کمتر مورد توجه و بندرت از راديو و تلويزيون پخش ميشد. ما همه ارزشهای پذيرفته شده را به چالش ميطلبيديم. دگرگون خواهی هميشگی جوانان درآندوران در ايران نيز همچون اروپا و آمريکا بيک جنبش راديکال اجتماعی فراروييد. صمد بهرنگی زبان اين جنبش بود.
عدم طرح چگونگی مرگ صمد تنها گناه کسانی که از اين امر اطلاع داشتند و سکوت کردند نيست. جنبشی که ماهی سياه کوچولو سمبل آن بود نميخواست بشنود که ماهی سياه کوچولو غرق شده. ماهی سياه کوچولو بايد بدست مرغ ماهي خوار کشته ميشد. مگر نه آنکه نه تنها در ايران بلکه در سرتاسر جهان، جوانان آنروز پس از ٤٠ سال حتی امروز هم مايل نيستند راجع به خشونت چه گوارا در قبال مخالفين، پس از انقلاب کوبا چيزی بشنوند.
امروز در ايران فکرو روانشناسی حاکم بر جوانان و روشنفکران با آنچه صمد و همفکرانش معتقد بودند فاصله زيادی دارد. علی اشرف درويشيان حق دارد که بر اين فاصله انگشت ميگذارد. صرف نظر از آنکه چه قضاوتی از اين تحول داشته باشيم اين تمايز واقعی است. جوانان امروز از زاويههایی کاملا متفاوت با ٣٠ سال پيش با مسايل اجتماعی تماس ميگيرند. امروز جوانان قبل از آنکه از زاويه برابری و ضرورت دگرگونیهای عميق اجتماعی با مسايل سياسی اجتماعی تماس گيرند، از ضرورت کسب آزاديهای فردی آغاز به حرکت ميکنند. امروز تشکيلات مخفی، مبارزه قهرآميز و انقلاب اجتماعی جاذبه آنروزها را ندارد. حتی بخش بزرگی از جوانانی که امروز سيستم حاکم بر جامعه را نفی ميکنند آرزوی خود را نه رسيدن به دريای تحولات اجتماعی، بلکه پيوستن به زندگی بقول صمد "چخ بختيار"هايی ميدانند که در آنسوی اقيانوس زندگی ميکنند. و نه فقط در ميان جوانان بلکه در سطح عمومی جامعه نيز به نظر من آنچه کاظم علمداری تحت عنوان تقويت پراگماتيسم در اشکال مبارزه مردم مينامد واقعی است. اين تغييرات صرف نظر از آنکه چه قضاوتی در قبال عناصرآن داشته باشيم هم در ايران و هم در جهان يک واقعيت است. بررسی آثار صمد و روانشناسی حاکم بر روشنفکران و جوانان ايران آنروز تنها با توجه به شرايط تاريخی و تغييرات عظيمی که در جهان بوجود آمده امکان پذير است.
صمد و جنبش چريکی
بسياری از تحليل گران صمد را نماينده و سخنگوی جنبش چريکی ميدانند. اين تصوير واقعی نيست. اکثريت قريب باتفاق دانشحويان علاقمند به مسايل اجتماعی و روشنفکران ايران در اوايل دهه ٥٠ به حمايت از چريکهای فدايی خلق ( و مجاهدين خلق) برخاستند و به همين دليل اين جنبش در مواردی مسامحتا جنبش فداييان نام گرفت. ولی يکسان انگاشتن اين جنبش و جريان چريکی خطاست. اين جنبش قبل از تاسيس سازمان چريکهای فدايی خلق شکل گرفت و پس از آنکه بخش بزرگی از نيروها و کادرهای آن مبارزه چريکی را رد کردند به حيات خود ادامه داد و همه مشخصات پيشين خود را حفظ کرد.
تحليل گرانی که صمد را نماينده جريان چريکی ميدانند، عمدتا به دو فرازاز نوشتههای او اشاره ميکنند. خنجری که ماهی سياه کوچولو با آن شکم مرغ ماهی خوار را ميدرد و بخصوص پایان داستان ٢٤ ساعت در خواب و بيداری که لطيف قهرمان داستان پس از آنکه شتر مورد علاقه اش را ميفروشند آرزو ميکند ايکاش مسلسل پشت ويترين به او تعلق داشت.
صمد بهرنگی در سال ١٣٤٧ درگذشت ونوشتههای وی در سالهای ١٣٤٦ و قبل از آن نوشته شده. در اين زمان بحث مبارزه چريکی در محافلی که صمد به آنها تعلق دارد در آغاز کار است و هنوز دو سال تا نوشته رد تيوری بقا پويان و مبارزه مسلحانه هم استراتزی و هم تاکتيک مسعود احمدزاده زمان لازم است. مسعود احمدزاده در نوشته خود پروسه تکوين فکری گروه را توضيح ميدهد و تشريح ميکند که گروه در ابتدا به کار سياسی تودهای و تشکيل حزب طبقه کارگر معتقد بود و در چه پروسهای پس از آشنايی با نظرات رژی دبره به ضرورت مبارزه مسلحانه (چريکی) اعتقاد پيدا کرد.
صمد درهمه نوشتههای خود ستم ديدهها را به مقاومت در برابر ستمگرانی (ثروتمندانی) که آنان را تحقير ميکنند فرا ميخواند. لطيف در ٢٤ ساعت در خواب و بيداری به صورت پيرزن پولداری که با اتومبيل باو زده و بعد هم تحقيرش ميکند تف ميکند، در همان کتاب وی با پاره آجر شيشته مغازهای که صاحب آن وی را گدا مينامد خرد ميکند. اولدوز در کتاب اولدوز و کلاغها پای مادر بزرگ را گاز ميگيرد. در کتاب يک هلو و هزار هلو درخت هلو زمانيکه میبيند ميوههايش نصيب باغبانی ميشود که در کاشت و پرورش وی نقشی نداشته اعتصاب ميکند و از دادن هلو سرباز ميزند و دهها نمونه ديگر. آرزوی داشتن مسلسل نيز در همين چارچوب مطرح است و نه الزاما مبارزه چريکی.
نوشتههای صمد ستم ديدهها را به مقاومت و مبارزه فرا ميخواند. طبيعتا چريکها در نوشتههای صمد و مبارزه جويی نهفته در آنها انعکاسی از ايدهها و مبارزه خود را ميديدند و ماهی سياه کوچولو به سمبل فداييانی که اسلحه بر کف گرفته و در مقابله با ديکتاتوری حاکم مرگ را پذيرا ميشدند؛ تبديل شد. ولی چنين قهرمانانی نه در ايران و نه در جهان محدود به چريکها و معتقدين به مشی چريکی نبوده اند. ويتنامیها وان تروی را داشتند، آلمانیها روزالوگرامبورگ را ؛ مکزيکیها زاپاتا را و ما بابک و ستارخان را. آرمانخواهی، فداکاری و دلاوری ماهی سياه کوچولو مبتواند سمبل تمامی جنبشهای آرمانخواهی باشد که به مبارزه راديکال با دشمن رو آورده اند. اين سمبل در آن دوران توسط روشنفکرانی که هيچ مناسبتی با جنبش چريکی ندارند نيزپذيرفته شد. ايرج جنتی عطايی در ترانه دريايی که با صدای گوگوش خوانده شد ميگويد:
کمکم کن؛ نگذار اينجا بمونم تا بپوسم؛ کمکم کن؛ عشق نفرينی بی پروايي ميخواد؛ ماهی چشمه کوچک هوای تازه دريايی ميخواد؛ دل من درياییه؛ چشمه زندون منه؛ قطره قطرههای آب مرثيه خون منه.
نقد جنبش روشنفکری ايران دردهه ٥٠
در چند سال گذشته جنبش روشنفکری و جوانان ايران در سالهای دهه ٥٠ توسط بسياری از تحليلگران بعنوان يک نقطه حضيض مورد نقد قرار گرفته و از ايدههای حاکم برا ين جنبش از زاويه ستيزشان با مدرنيسم انتقاد شده و ميشود. مگر نه اينکه اين جنبش بکارگيری قهر در برابر قهر را تيوريزه ميکرد، مگر نه اينکه اين جنبش با ساختن اسطورهها نقد و آزاد فکری را مانع ميشد، مگر نه اينکه اين جنبش با برخورد خصمانه با امپرياليزم و رزيمهای حاکم در اروپا و آمريکا مانع برخورد همه جانبه با غرب ميشد، مگر نه اينکه اين جنبش صحنه اجتماعی را ساده کرده و خوب و بد را سياه و سفيد ميکرد، مگر نه اينکه اين جنبش با برخی اقدامات فرهنگی رژيم در راستای مدرنيسم ضديت ميکرد و .....بالاخص از آنجا که در ايران به دليل هژمونی نيروهای واپس گرا در جريان انقلاب، اين نيروها از تمام ضعفهای اين جنبش برای تقويت و گسترش ايدههای خود درجامعه بهره گرفتند، نقد جنبش روشنفکری ايران در آندوران با ذکر مثالهای واقعی اين هم پيوندیها، دارای پشتوانه استدلالی نيرومندی است.
جنبش اعتراضی جوانان و روشنفکران ايران در آن سالها يک جنبش اعتراضی راديکال است. در ايدهها و عملکرد اين جنبش ميتوان فاکتهای متضاد دررد و يا تاييد آن فراوان يافت. ما مخالف استبداد بوديم و عليه آن ميرزميديم، ما دمکرات بوديم چون ميکوشيديم مردم در حيات اجتماعی خويش نقش داشته باشند، ميکوشيديم تشکلهای تودهای شکل گيرند و قدرت يابند. ما دمکرات نبوديم چون آماده آن بوديم که عليه آزادی آنانی که تفکرشان را ضد ايدههای خود ميدانستيم عمل کنيم. ما عدالت خواه بوديم چون محرکمان نفی هر گونه ستم و شکل دهی جامعهای بود که در آن برابری تامين شده باشد وهمه بتوانند آزاد بوده و استعدادهايشان را بکار گيرند. ولی همزمان ما آماده آن بوديم که در بی عدالتی بر کسانی که آنها را دشمنان مردم ميدانستيم چشم فروبنديم و پس از انقلاب فرو بستيم. ما طرفدار مدرنيسم بوديم چون عليه سنتهای عقب مانده جامعه شوريده و ميکوشيديم فرهنگ ديکری را جايگزين آن سازيم . ما مخالف خرافات و خواستار تحول فرهنگی و پيشرفت بوديم . ما مخالف مدرنيسم بوديم چون با بخشی از تحولاتی که در اين راستا توسط رژيم مطرح و پيش برده ميشد ضديت ميکرديم. ميتوان با برجسته کردن و انگشت گذاردن روی هر يک از اين جنبهها نتيجه گيریهای متفاوتی نمود. ولی مگر جنبش همزاد اين حرکت در اروپا و آمريکا فاقد چنين تناقضاتی است. مگر نه آنکه هستند تحليل گرانی که آن جنبش را نيز بعنوان يک نقطه افول مورد قضاوت قرار ميدهند. جنبشی که لاابالی گری و بی مسيوليتی را گسترش داد؛ جنبشی که مواد مخدر را در جامعه نهادينه کرد، جنبشی که با تمجيد خشونت در برابر خشونت و يا اعمال قهرعليه حاکميتهای ديکتاتور، فکری را بنيان گذاری و تقويت کرد که تا بامروز نيز آثار آن تداوم دارد و گروههای تروريست از آن بهره ميگيرند، جنبشی که به فمينيستهای افراطی پرخاشگر ميدان داد و به روند برابری زنان و مردان لطمه زد، جنبشی که بی بند و باری جنسی را گسترش داده و سکس را جايگزين عشق کرد و ...
در فرانسه انتخاب رژی دبره بعنوان يکی ازمشاورين نزديک فرانسوا ميتران جنجال سياسی پديد آورد و در آلمان انتشار عکس فيشر وزير امورخارجه آلمان هنگام کتک زدن پليسها، چندين ماه به يکی از مهمترين مباحث سياسی بدل شد. ولی اکثريت تحليل گرانی که کليت اين جنبش را نه از زاويه منافع سياسی حزبی، بلکه در ابعاد اجتماعی، تاريخی آن مورد بحث قرار ميدهند، اين جنبش را يک "نه" به نارسايیهای جامعه در آنروزميدانند. "نه"ای که جامعه غرب به آن نياز داشت. پذيرش پست وزارت در دولت بورژوايی آلمان توسط فيشر و اتو شيلی و تريتين (وزرای خارجه، کشور و محيط زيست آلمان) خود نشاندهنده فاصله عظيمی است که آنان را از تفکرهای دوران جوانيشان جدا ميکند ولی فيشر در تمام مصاجبهها با وجود فشاری که باو وارد شد تنها از مضروب کردن پليسها اظهار تاسف کرده و از آنان معذرت خواست ولی حاضرنشد يک کلام بر عليه مبارزات آندوره برزبان آورد.
جنبش جوانان و روشنفکران ايران در آن سالها هرچند در برخی زمينهها خصوصيات ويژه و محلی خود را دارد ومثلا در رابط با مسايل جنسی، نه از جوانان اروپا وآمريکا بلکه ازفرهنگ حاکم بر جامعه وآموزشهای مايويستی تاثير پذيرفته ولی در اصلی ترين راستاها مشابه و تحت تاثير آن جنبش است. در روزهايی که به اين موضوع فکر ميکردم، تبليغی از تلويزيون آلمان پخش شد که در همين راستا توجه مرا جلب کرد. تبليغ راجع به يک مجموعه از آهنگهای دهه ٦٠ بود و در شروع آن ميگفت در آنروز ما ميخواستيم جهان را دگرگون کنيم و دنيایي ديگر بسازيم. و سپس جون بايز را نشان ميداد که آهنگ we shall over come را در يک تظاهرات عظيم که فکر ميکنم کمپينگ ضد جنگ سال ١٩٦٩ در آمريکا بود ميخواند و هزاران جوان دست در دست هم همراه او ميخواندند و سپس در صحنه بعد صدها جوان را نشان ميداد که در يک خيابان که فکر ميکنم در برلین بود ميدويدند و سرود ميخواندند. قيافهها، حالتها، روحيهها عينا مشابه خود ما در ٣٠ قبل بود. اگر در ايران اين جنبش مبارزه فداييان و مجاهدين را تاييد و از آنان حمايت ميکرد، در اروپا و آمريکا هم اگر چه جنبش چريکی در اين کشورها موضوعيت نداشت و طرفداری از آن يک فکر حاشيهای بود ولی همه آنها مبارزات چريکی در کشورهای استبدادی را تاييد و چه گوارا چهره مجبوب همه جوانان آن نسل بود
در آمريکای لاتين که جنبش در آن سالها حتی در جزييا ت نيز بيش از آمريکا و اروپا با ايران مشابهت دارد، در عمل سياسی بر خلاف ايران اين نيروهای دمکرات بودند که در جامعه هژمونی يافتند و از مبارزه جوانان و روشنفکران راديکال عليه حکومتهای نظامی سود بردند واز نقاط قوت اين جنبش بهره برداری نمودند. امروز هيچ يک از تحليل گران مدافع مدرنيسم ويکتورخاراها و پابلونروداها، سمبلهای اين جنبش را همسوی ارتجاع و سنت گرايان ارزيابی نميکنند.
نگاه به قهرمانان
يکی از نکاتی که در سالهای اخير مورد تاکيد بسياری از دوستان ما قرار گرفته انتقاد از اسطوره سازی بعنوان ارزشی مغاير مدرنيسم و گسترش نادرست اين امر به بی نيازی دنيای مدرن از قهرمانان است. طرح عدم ضرورت وجود قهرمانان در جامعه مدرن هم توسط رييس جمهور که عدم توانايی خود در پيشبرد تعهداتش به مردم و درگير شدن با محافظه کاران را با بی نيازی مردم به قهرمانان توضيح ميدهد وهم توسط برخی از دوستان ما در سالهای اخير بارها و بارها مطرح شده و طبيعتا صمد بعنوان سخنگوی تفکر حاکم برآن دوره و ماهی سياه کوچولو بعنوان سمبل يک قهرمان مورد پذيرش يک نسل از روشنفکران ايران مورد انتقاد قرار ميگيرند. حتی اين ايده در شکل افراطی طرح آن تا نقد مقاومت و سرسختی افرادی چون اکبرگنجی بعنوان اشکال کهنه مبارزه پيش ميرود.
نفی اسطورههايی که هيچ گونه ترديد در رابطه با آنان مجار نيست به مفهوم نفی قهرمانانی که حاضر گرديده اند نه بگويند و هزينه آنرا بپردازند نيست. جامعه مدرن بدون چنين کسانی نميتوانست شکل گيرد. جامعه بشری مرهون هزاران قهرمانی است که عليه حکومتها ی استبدادی مبارزه کرده و دشواریهای آنرا پذيرا شده اند. جامعه بشری مرهون زنانی است که در تاشکند چادر(گونی) از سر برگرفتند و بدست برادرانشان بقتل رسيدند. جامعه بشری مرهون انديشمندانی است که ايدههای تقديس شده و غيرقابل ترديد را به چالش کشيدند و دشواريهای اين شجاعت خود را تحمل کردند. مدرنيسم بر پايه چنين تلاشهايی پا گرفت و رشد کرد. اگر جوانانی وجود نداشتند که بی عقلی کرده و از پنجاه سالههای نماينده عقل جامعه تبعيت نکنند تحول در جامعه ميمرد.
نه تنها در جامعه ما؛ نه تنها در جهان ٣٠ سال قبل بلکه حتی در اروپا و آمريکا نيزهمين امروزهستند جوانانی که نه ميگويند و هزينههای نه گفتن خود را ميپردازند. در ماههای گذشته با گروهی از جوانان درآلمان در تماس قرار گرفتم که معتقدند در جامعه امروز غرب ارزشهای تعريف شدهای از خوب و بد، موفقيت و عدم موفقيت در زندگی وجود دارد که به ارزشهايی منجمد شده بدل گرديده و جوانان مسيرهای مشابه تعيين شده را بدون آنکه فکر کنند و علايق خود را بشناسند طی ميکنند و برای آنکه فرد بتواند خود تصميم بگيرد و راه زندگی خود را بيابد راهی جز فاصله گرفتن ازمحيط و يافتن علقههای واقعی و مسير زندگی مناسب خود فرد وجود ندارد. جوانانی که زندگی عادی و دانشگاه را رها کرده و در خاک و خلهای مکزيک و هندوستان در جستجوی راه خويشند. جستجویی که شايد هيچگاه به نتيجه نرسد و دستاوردش، تنها تجربهای باشد که در اين راه کسب ميکنند. جوانانی که شايد در اين جستجوی خويش شخصيت کيمياگر پرداحت شده توسط نويسنده برزيلی پاولو کووله را به ارنستو چه گوارا ترجيح دهند. آيا وجود اين جوانان نشانهای ازيک نيازخفته در همين جوامع نيست و آيا امکان ندارد که همين جوانهها طلايههای يک حرکت اجتماعی باشند.
جامعه ايران نيازمند کسانی است که نه بگويند. اگر سياستمداران موظفند ممکنها را در نظر گيرند و بر اساس واقعيات و امکانات راهکارهای ممکن در راهگشايی بسوی اهداف مورد نظر خويش ارايه دهند جامعه ما نيازمند نويسندگان؛ هنرمندان و روشنفکرانی است که چارچوبها را درهم شکنند. جامعه ما نيازمند کسانی است که نه بگويند و در اين نه گفتن خويش از مرزهای پذيرفته شده در محيط اطراف خويش فراتر روند و هزينه آنرا بپردازند. ما نيازمند چنين قهرمانانی هستيم. قهرمانی را بايد باز تعريف کرد. جامعه ما نيازمند جوانانی است که در ارزوی رسيدن بدريا باشند و بسوی دريا رهسپار شوند. دريا را بايد بازتعريف کرد. حديث ماهی سياه کوچولو پايان نيافته است.
نوشته شده در ساعت: 10:15 توسط: مهدی فتاپور
لینک به متن
( بعنوان اولین پست و شروع کار این وبلاگ، متن مصاحبه ای رو میذارم که با نشریه کار آن لاین داشتم. در طی روزهای آتی به تدریج برخی مطالب و مقالاتی رو در اینجا وارد خواهم کرد که در نشریات و یا سایت های اینترنتی قرار داده ام.)
پیرامون چگونگی تشکیل و فعالیت سازمان دانشجویان پیشگام
سازمان دانشآموزان پیشگام و سازمان جوانان پیشگام
مصاحبه کننده: علی صمد
بخش اول: سازمان دانشجویان پیشگام
قبل از آنکه به بحث در مورد چگونگی تشکيل سازمان دانشجويان پيشگام بپردازيمٍ، ميخواستم کمی بعقب برگردیم و راجع به تشکل های دانشجويي در دوره های گذشته صحبت کنيم.
تشکلهای دانشجويي شکل گرفته در دوره انقلاب، منجمله سازمان دانشجويان پيشگام اولين تشکلهای سياسی دانشجويي نيستند. در دهه های 30 و 40 سازمانهای دانشجوئی وابسته به احزاب سياسی وجود داشتند. قبل از 28 مرداد سازمان های دانشجويي وابسته به حزب توده ايران و جبهه ملی و در سالهای اول دهه 40 سازمان دانشجويي جبهه ملی فعال و نيرومند بودند. پس از رفرم های دهه 40 و تضعيف سازمانهای سياسی اپوزيسيون، سازمانهای دانشجويي وابسته به اين احزاب نيز بتدريج موقعيت خود را از دست داده و از نيمه دوم دهه 40 حضوری در دانشگاهها و فعاليت های دانشجويي نداشتند
عدم حضور بدليل ضرباتی بود که ساواک به سازمانهای وابسته به جبهه ملی و حزب توده ايران وارد کرد یا دلایل دیگری داشت؟
ضربات پليس قطعا در تضعيف اين احزاب نقش داشت. ولی آنچه در اين سالها منجر به تضعيف نفوذ اين جريانات در دانشگاهها شد، عمدتا دلايل سياسی داشت.
در دانشگاهها از نيمه دوم دهه 40 جنبشی شکل گرفت که کيفيتا با گذشته متفاوت بود. جنبشی که خواهان دگرگونی در همه عرصه های حيات سياس و اجتماعی جامعه بود. جنبشی که بيش از آنکه با مبارزات پيشين دانشجويان مشابه باشد، با جنبش دانشجويی در اروپا و آمريکا در اين سالها مشابهت داشت. سازمانهای سياسی سنتی قادر به پاسخگويي به راديکاليسم اين جنبش نبودند و نميتوانستند در راس اين جنبش قرار گيرند. يکی از خصوصيات اين جنبش نفی نقش رهبری کننده سازمانها و احزاب سياسی موجود بود.
در اين سالها انجمن های نمايندگان دانشجويان در برخی از دانشگاهها انتخاب شدند ولی سازمان سراسری دانشجويی وجود نداشت. بخش بزرگی از دانشجويان فعال با فعاليت های علنی دانشجويی مخالف بودند و شرکت يا عدم شرکت در اينگونه فعاليت ها، يکی از مرکزی ترين مباحث فعالين دانشجودر آن سالها بود.
با شکل گيری سازمانهای چريکهای فدايی خلق و مجاهدين خلق که محصول راديکاليسم حاکم بر روشنفکران و دانشجويان ايران بودند، دانشجويان علاقمند به مسايل سياسی ـ اجتماعی عمدتا به اين سازمانها گرايش پيدا کرده و آنها را نماينده خود ميدانستند. چگونگی برخورد با مبارزات سياسی و فعاليت های علنی در دانشگاه، در درون خود اين سازمانها نيز تداوم يافت و کادرهای اين دو سازمان بالاخص فداييان برخورد های متفاوتی با اين امر داشتند.
با توجه به اينکه شما از مسئولين فعاليتهای دانشجويی در آنزمان بوديد، نقش شما در سازمان فداييان در اين رابطه چه بود؟
من در سالهای 1352 - 1351 در ارتباط با سازمان و تحت مسئوليت رفيق حميد اشرف و مسئول فعاليت های دانشجويی سازمان بودم. حميد اشرف قصد داشت که شاخه (تيم معينی) را بعنوان شاخه سياسی سازمان دهد و تصميم بر اين بود که من هم مخفی شده و در اين تيم و با مسيوليت بخش دانشجويی سازماندهی شوم.
آيا چنين شاخه ای بعد ها تشکيل شد؟
من در مهرماه سال 52 قبل از مخفی شدن، دستگير شدم و بنظر ميرسد که اين ايده بعدها پيگيری نشد. در آنزمان بخشی از رهبری و کادرهای سازمان چنين نوع فعالِيت هايي (فعاليت های علنی دانشجويی) را کم ثمر و ارتباط گيری با آنزا خطرناک ميدانستند. مثلا رفيق علی اکبر جعفری که درآنزمان فرد دوم سازمان بود چنين نظری داشت. من نميدانم عدم تلاش سازمان جهت رهبری مبارزه دانشجويی تا چه حد متاثر از اين مباحث و تا چه حد ناشی از مشکلات عملی بود.
هدايت مبارزات دانشجويی با توجه به نفوذ سازمان در دانشگاهها که بهمراه هواداران مجاهدين اکثريت قريب باتفاق دانشجويان فعال را تشکيل ميدهند، چگونه انجام ميشد؟
تا آنجا که من اطلاع دارم رهبری سازمان تلاشی برای هدايت اين مبارزات انجام نميداد. فعاليت سازمان در آن سالها در سطح دانشگاه به تبليغات، پخش اعلاميه و عضوگيری از فعالين دانشجو محدود بود. دانشجويان هوادار سازمان بدون ارتباط مستقيم تشکيلاتی اين مبارزات را آنگونه که خود تشخيص ميدادند رهبری ميکردند و نقشی تعيين کننده در هدايت اين مبارزات داشتند.
آيا در طی سالهای دهه 50 تلاشی برای شکل دهی سازمان دانشحويی بعمل آمد؟
در سال 51 دانشجويان فعال هوادار سازمان تصميم گرفتند که اطلاعيه های خود را در رابطه با مسايل دانشجويي با يک امضا واحد منتشر کنند و نام دانشجويان مبارز را انتخاب کردند. اين تصميم ابتدا در دانشکده فنی اجرا شد و سپس دانشجويان هوادار سازمان چريکهای فدايی خلق در ديگر دانشکده ها نيزاز اين نام استفاده کردند.
آيا ميتوان دانشجويان مبارز را يک سازمان دانشجويی بحساب آورد و آنرا پيش درآمد سازمان دانشجويان پيشگام دانست؟
دانشجويان مبارز تنها يک عنوان بود و محافل مختلف بدون رابطه با يکديگر از اين عنوان استفاده ميکردند. محافل هوادار سازمان در بسياری از موارد، مواضع متفاوتی داشتند و بهمين دليل مواضع مندرج در اين اطلاعيه ها هر گاه از جنبه افشاگری فراتر رفته و رهنمود و يا موضع گيری مشخصی را مطرح ميکرد، با يکديگر متفاوت بودند.
ايده تشکيل سازمان دانشجويان پيشگام برای اولين بار برای شما چه زمانی مطرح شد؟
من در تابستان سال 56 از زندان آزاد شدم. با تعديلی که در سياست سرکوب صورت گرفته بود، فضای دانشگاهها دگرگون شده بود. مباحث سياسی آزادانه تر انجام ميشد. جزوات سازمانهای سياسی ورق ورق شده، در کنار ديوار چيده ميشد و برخی از دانشجويان در حاليکه برای شناخته نشدن کت هايشان را روی سرشان ميکشيدند، ساعتها نشسته و اين جزوات را مطالعه ميکردند. هر چند هواداران سازمان در ميان دانشجويان، موقعيت انحصاری گذشته را نداشتند و بخشی از دانشجويان چپ به حزب توده ايران و يا نيروهای خط سوم گرايش پیدا کرده بودند، ولی کماکان نيرومند بودند.
با اوج گيری جنبش توده ای در سال 57، جنبش دانشجويی گسترده تر و فعالتر شد. تاريخ سازمان و انطباق مواضع سازمان با روانشناسی دانشجويان در اين مقطع، به تقويت نيروی سازمان در دانشگاهها انجاميد چنانکه در نيمه دوم سال 57 مجددا اکثريت قاطع دانشجويان چپ بسازمان گرايش پیدا کردند. در دانشگاهها بر خلاف کل جامعه، هوادارن خمينی مسلط نبودند و بخش عمده دانشجويان گرايش چپ داشتند.
من در تابستان سال 57 به اين نتيجه رسيدم که امکان تشکيل يک سازمان علنی سياسی دانشجويي وجود دارد. من در آنزمان زندگی مخفی داشتم و در ضمن با تعدادی از مسيولين اصلی فعاليت های دانشجويي در رابطه بودم. بالاخص پس از 17 شهريور ماه باين نتيجه رسيدم که امکانات رژيم برای سرکوب محدود گرديده و بطور فعال در اين جهت اقدام کردم.
رهبری سازمان در اين زمينه چه موضعی داشت؟
در آنزمان هر يک از کادرهای سازمان در حيطه فعاليت خود از اختيار عمل برخوردار بودند و حق تصميم گيری داشنتد و من در ارتباط با فعالين دانشجو و مبارزات دانشجويي بودم و ميتوانستم تصميم گيری کنم. در سطح رهبری سازمان تشکيل يک سازمان دانشجويي علنی مورد بحث قرار نگرفت. من همان اوايل اين ايده را يکبار در جلسه مشترک هيات اجرايی و شورای سياسی مطرح کرده و نظر و تصميم خود را که قصد دارم در اين جهت حرکت کنم با رفقا در ميان گذاشتم. رفقا مجيد عبدالرحيم پور و رضا غبرايی با اين فکر برخورد مثبت داشتند ولی اين ايده زياد جدی گرفته نشد و بحثی صورت نگرفت. يکبار هم زمانی که کار تا حد زيادی پيش رفته بود و در صدد اعلام رسمی تشکيل اين تشکيلات بوديم به خانه ای که فرخ نگهدار و عليرضا اکبری در آن زندگی ميکردند رفتم و تمام شب را در رابطه با مسايل مختلف منجمله سازمان پيشگام صحبت کرديم. آنها بشدت از اين اقدام استقبال کرده و يکسری پيشنهادات مثبت مطرح کردند. البته اگر اين بحث بطور جدی در سازمان مطرح ميشد قطعا برخی رفقا با آن مخالفت کرده و مباحثی درگير ميشد. مثلا مسيول شاخه ما احمد غلامی (هادی) نسبت به اقدامات من بدبين بوده و از اين بيم داشت که اينگونه اقدامات ضرباتی را متوجه سازمان سازد و ما چند بار دراين رابطه با هم مباحث گاها تندی داشتيم. پس از تشکيل اين سازمان و آشکار بودن نتايج مثبت آن، همه رفقا از آن استقبال کردند.
من بيشترين گفتگوها در اين زمينه را با تعدادی از رهبران فعاليت های دانشجويي که با آنها در رابطه بودم، داشتم و در قرارهای متعددی که با هر يک از آنها جداگانه انجام ميدادم، جوانب کار را مورد بررسی قرار میداديم.
شما با چه کسانی در رابطه بوديد؟
من با علی سليمی (دانشکده پلی تکنيک)، اصغر سليمی ( کشاورزی)، تقی قانع خشک بيجاری (دانشسرای عالی)، محمد رضا صاحب نسق (دانشکده فنی) در رابطه بودم و هممچنين حميد چشم براه و آذر از دانشکده اقتصاد با مريم سطوت که با من در يک شاخه بود، در رابطه بودند و ارتباط با آنها هم از اين طريق برقرار بود. در ابتدا همين 5 دانشکده باضافه نمايندگان دانشکده های علم و صنعت و دانشکاه صنعتی اولين جلسات را برگزار کرده و تشکيل سازمان پيشگام را زمينه سازی کردند. البته من با افراد فوق جداگانه رابطه داشتم وهر يک از آنها، از رابطه ديگران با سازمان مطلع نبودند.
چطور شد نام دانشجويان پيشگام را انتخاب کرديد؟
من در ابتدا بر اين نظر بودم که نام اين سازمان، دانشجويان مبارز باشد و تداوم مبارزات دانشجويان در دهه 50 را منعکس کند. اين ايده با يک مشکل مواجه شد. پس از ضربات سال 55 و بالاخص پس از انشعاب بخشی از کادرهای سازمان در مخالفت با مشی مسلحانه و پخش جزوه نوشته شده توسط تورج حيدری بيگوند در اين رابطه، تعداد زيادی از هواداران سازمان در دانشکاهها ضرورت مشی مسلحانه را رد کردند. تعدادی از آنان که از فعالين فعاليتهای دانشجويي در دانشکده فنی دانشگاه تهران بودند سازمان رزمندگان را بنيانگذاری کردند (محمود وحيدی و سعيد کرد). ولی کماکان از عنوان دانشجويان مبارز در اعلاميه های خود استفاده ميکردند، در نتيجه عنوان دانشجويان مبارز از سال 56 توسط دانشجويان متمايل به سازمانهای خط 3 نيز مورد استفاده قرار ميگرفت و انتخاب اين نام ميتوانست اغتشاش پديد آورد. مابين نامهای متعددی که پيشنهاد شده بود، نام پيشگام برگزيده شد.
نقش سازمان دانشجويان پيشگام در جريان انقلاب چه بود؟
در ماههای قبل از انقلاب تشکيلات سازمان چريکهای فدايي خلق کماکان مخفی بود و طبيعی است که امکانات حرکت يک سازمان مخفی محدود است. سازمان دانشجويان پيشگام از همان آغاز فعاليت رسمی از امکانات بسيار گسترده ای در مقايسه با قبل برخوردار شد و بهمين دليل بخش عمده فعاليت نيروهای جريان فدايي از کانال اين سازمان عملی ميشد. پيشگام با سازماندهی نمايشگاه و جلسات مختلف، امکان تجمع هواداران دانشجو و غير دانشجوئی سازمان را ممکن کرده بود. فعاليت علنی اين سازمان، بدان امکان ميداد که در ابعادی اساسا متفاوت با گذشته، جريان فدايي و مواضع آنرا در سطح جامعه معرفی کند. نيروی عملی جريان فدايي در ماههای قبل از انقلاب در وحله اول دانشجويان پيشگام بودند. در جريان انقلاب هم اين سازمان بدليل امکاناتش در بسيج نيرو و حضور متشکل نيروها در انقلاب نقش برجسته ای ايفا کرد.
ساختار رهبری اين سازمان چگونه بود؟
اين سازمان پس از تشکيل، خصوصيت غير متمرکز خود را آگاهانه ادامه داد. دانشکده های مختلف اختيار عمل داشتند و رهبری رسمی وجود نداشت. هماهنگی دانشکده ها از طريق جلسات مشترک نمايندگان دانشکده ها برگزار ميشد. اين شکل فعاليت درماههای قبل از انقلاب با شرايط تطابق داشت و مشکلی بوجود نمياورد ولی پس از انقلاب و تشکيل دفتر مرکزی پيشگام، شکل دهی رهبری متمرکز ضروری بود. هرچند در اين دوره تا حدی ساختار رهبری شکل گرفت ولی تاخير در شکل دهی مرکزيت رسمی اين سازمان، دشواريهای متعددی پديد آورد. در اين دوره رضی تابان و علی سليمی نقش مرکزی را در اداره دفتر پيشگام بر عهده داشتند.
وضعيت اين تشکيلات در دانشگاههای شهرهای ديگرکشور (بجز تهران) چگونه بود؟
پس از شکلگيری سازمان دانشجويان پيشگام در تهران، اين سازمان بالاخض پس از انقلاب بسرعت گسترش يافت و در همه شهرهايی که دانشگاه داشتند، دفاتر پيشگام تاسيس شد. اين سازمانها عمدتا براساس تجربه و الگوی سازمان پيشگام در تهران سازماندهی ميشدند.
آنان مستقل از تشکيلات مرکزی پپشگام در تهران سازماندهی شده و در رابطه با تشکيلات سازمان فداييان در محل فعاليت ميکردند. رابطه آنان با دفتر مرکزی پيشگام در حد انتقال تجربه و رد و بدل اعلاميه و نشريات بود. حلقه واصل اين تشکل ها با يکديگر سمت گيری ، اعتقادات و سياست های مشترک بود. بخش عمده فعاليت های سياسی وتبليغی سازمان توسط پيشگاميها انجام ميشد.
تجربيات سازمانهای دانشجويي گذشته مثلا سازمانهای دانشجويي وابسته به حزب توده ايران تا چه حد توسط پيشگاميها مورد استفاده قرار گرفت؟
دانشجويان پيشگام تداوم مبارزات دانشجويان در نيمه دوم دهه 40 ودهه 50 بودند و متاسفانه ارتباط اين جنبش با مبارزات دانشجويان در دهه 30 و اوايل دهه 40 ضعيف و حتی ميتوان گفت گسسته بود. تجربيات پيشين مبارزات دانشجويي بندرت مورد استفاده پيشگاميها قرار میگرفت.
رابطه سازمان وتشکيلات پيشگام چگونه بود؟
تا آنجا که به مسئولين سازمان پيشگام برميگردد، آنها رهبری سازمان را بطور کامل تاييد کرده و آماده آن بودند که در چهارچوب تصميمات رهبری سازمان فعاليت نمايند ولی با اين وجود اين رابطه در ابتدا دچار ابهام و مشکل آفرين بود. تشکيلات پيشگام بعنوان يک تشکيلات سياسی دانشجويي در قبال همه مسايل سياسی پر اهميت جامعه موضع گيری ميکرد. اين موضع گيريها بالاخص بدليل خصلت غير متمرکز اين سازمان، در برخی موارد از نظر رهبری سازمان غير دقيق و يا نادرست بود و با توجه به نيرومندی اين سازمان و عدم روشنی حيطه وظايف تشکيلات پيشگام، مشکلات و تنشهايی را در روابط رهبری سازمان فداييان و پيشگام بوجود مياورد
در اواسط سال 58 جلسه ای با شرکت من و رفقا مجيد عبدالرحيم پور، علی توسلی، اصغر سلطان آبادی و رحيم اسداللهی مسئولين تشکيلات سازمان و تشکيلات تهران برگزار گرديد. از پيشگاميها هم مريم سطوت و رضی تابان شرکت داشتند. برای من اين جلسه يکی از دشوارترين جلساتی بود که در آن دوران داشتم. در اين جلسه تشکيلات پيشگام و من بشدت تحت فشار فرار گرفتيم. حتی پيشنهاد شد که تشکيلات پيشگام بعنوان يک سازمان منحل شده و کادرهای آن در تشکيلات سازمان سازماندهی شوند و با سازماندهی تعدادی از دانشجويان در يک کميسيون، تنها از عنوان پيشگام برای صدور اطلاعيه های سازمان استفاده شود. ما با اين نظر مخالفت کرديم (البته مجيد و علی توسلی نيز با اين نظر موافق نبودند) و بعد از ساعتها بحث (مشاجره) تصميم گرفته شد که رابطه سازمانهای محلی پيشگام با دفتر پيشگام قطع شده، آنها در ايالات تحت رهبری کميته های ايالتی سازمان يابند و در تهران هم بخش عمده کادرها و مسيولين سازمان پيشگام از اين سازمان بيرون آمده و در تشکيلات سازمان سازماندهی شوند. اين تصميمات کنترل سازمان بر پيشگام را افزايش ميداد و نگرانی هايی را که وجود داشت تخفيف ميداد. انتقال کادرهای مسئول پيشگام به سازمان از لحاظ تقويت تشکيلات سازمان مثبت بود ولی من نگران بودم که انتقال يکجای اکثر مسئولين؛ مشکلات جدی برای اين سازمان پديد آورد. خوشبختانه از آنجا که کادرهای اين تشکيلات از لحاظ تجربه و توان سياسی تفاوت زيادی با هم نداشتند، اين خلا بسرعت توسط کادرهای ديگر پر شد و ضربه مهمی به اين تشکيلات وارد نشد.
آيا اين نگرانی از ديد عمومی غالب بر نيروهای سياسی در رابطه با سازمانهای تودهای ناشی ميشد؟
ميتوان بين ديد غالب و نگرانی سازمان ارتباط برقرار کرد. ولی در آنزمان علاوه بر مشکلی که ذکر کرديد دشواری ديگری هم وجود داشت. نيروهای چپ در آنزمان معتقد بودند که بايد سعی کرد رهبری تشکلهای توده ای را در دست گرفت و اين تشکلها را در راستای سياست های حزب هدايت کرد. سازمان هم در همين چهار چوب برخورد ميکرد. نحوه برخورد سازمان با اتحاد ملی زنان و کانون مستقل معلمان از اين ديدگاه ناشی ميشد و منجر به خروج سازمان از اين تشکل ها و شکل گيری تشکلهای وابسته به سازمان گرديد. در رابطه با موضوع مورد بحث، مشکل ديگری علاوه بر آن ديدگاه ها وجودداشت. به نظر من کمبود تجربه در رابطه با کارهای سياسی علنی و توده ای و ناتوانی سازمان در هدايت چنين تشکل هايی، در رهبری سازمان عدم اعتماد به نفس پديد مياورد. برای مثال پس از انقلاب ما تصميم گرفتيم يک سازمان موازی شکل دهيم که بخشی از فعاليت های سياسی، تبليغی سازمان را عهده دار شود و من مسئول اين کار شدم و جمعی از استادان، هنرمندان، روزنامه نگاران و فعالين اجتماعی صاحب نام و برجسته را که به سازمان تمايل داشتند جمع کرده و جلسات متعددی برگزار کرديم. زمانيکه کار به نتيجه رسيده بود و ما در آستانه اعلام تشکيل اين سازمان بوديم، کميته مرکزی سازمان موضوع را مورد بحث قرار داده و تصميم گرفت فعاليت در اين رابطه را فورا و بطور کامل متوقف کند. وحتی پيشنهادهای مبنی بر برخورد منعطف تر و يافتن راههای مناسب همکاری، در مشاوره با کادرهای مزبور مورد توجه قرار نگرفت. همين نحوه برخورد در رابطه با جبهه ملی دمکراتيک صورت گرفت. جريانهای چپ با وجود ديدگاههای نادرستشان در رابطه با تشکل های توده ای، تجربيات طولانی در رابطه با سازمانهای جوانان وابسته به خود داشتند. و اين مشکل در سازمان فداييان به نظر من بعلت دلايلی که ذکر کردم وجود داشت. اين دشواری بعدها بخصوص پس از رابطه نزديکتر با حزب توده ايران واستفاده از تجربيات اين حزب حل شد و رابطه سازمان پيشگام و سازمان فدايی در سالهای بعد شکل روشنی يافت.
چه در صدی از اعضا دانشجويان پيشگام دختر و چه درصدی پسر بودند؟
من آمار دقيقی در اختيار ندارم ولی حدود نيمی از فعالين پيشگام را دختران دانشجو تشکيل ميدادند.
در سطح مسئولين سازمان دانشجويان پيشگام، چه در صدی را دختران تشکيل ميدادند؟
فکرميکنم درسطح دانشکده ها دختران مسئول کمتراز30 درصد مسيولين را تشکيل ميدادند و در سطح دفتر مرکزی و مسئولين ايالتی تعداد دختران محدود بود.
بعد از انقلاب میزان نفوذ دانشجويان پيشگام چگونه است و چه درصدی از دانشجويان به اين سازمان تمايل دارشتند؟
در انتخاباتی که پس از انقلاب در بسياری از دانشکده ها، جهت انتخاب نمايندگان دانشجويان بعمل آمد، دانشجويان پيشگام بيشترين آرا را بخود اختصاص دادند. تشکيلات نيرومند ديگری که تقريبا نفوذی مشابه تشکيلات پيشگام داشت، انجمن دانشجويان مسلمان (وابسته به مجاهدين) بود. انجمن های اسلامی دانشجويِی (هوادار جمهوری اسلامی) بمراتب از اين دو تشکيلات ضعيف تر بودد. پس از اين 3 سازمان، دانشجويان مبارز ( خط 3) و دانشجويان دمکرات ( هوادار حزب توده ايران) تشکلهای مطرح ديگر در دانشگاهها بودند.
من آماری که حد نفوذ هر يک از اين جريانات را بطور دقيق منعکس کند در اختيار ندارم ولی ميتوان با توجه به نسبت نفوذ جريانات فوق الذکر نتيجه گيری کرد که پيشگاميها حدود 30 تا 35 درصد آرا را بخود اختصاص دادند.
موقعيت سازمانهای دانشجويي وابسته به نيروهای جنبش ملی چگونه بود؟
اين نيروها در آن مقطع نفوذی در دانشگاهها نداشتند و سازمان دانشجويي وابسته به اين نيروها مطرح نيست و يا بسيار ضعيف است.
واکنش انجمن های اسلامی پس از شکست در انتخابات چه بود؟
آنان در ابتدا واکنش آشکاری نشان ندادند. بسياری از فعالين آنان در ماههای اول انقلاب درگير فعاليت های سياسی در خارج از دانشگاهها بودند. پس از گذشت چند ماه و تثبيت رژيم آشکار بود که رهبران رژيم نميتوانند تعادل نيروی شکل گرفته در دانشگاهها را تحمل کنند. انجمن های اسلامی هم به تبع اين سياست کلی، خط مشی دشمنی با چهار تشکل ذکر شده را در پيش گرفتند که در نهايت به انقلاب فرهنگی و تصفيه دانشگاهها انجاميد.
رابطه سازمان دانشجويان پيشگام با سه تشکل ديگر دانشجويي چگونه بود؟
رابطه سازمان دانشجويان پيشگام با 3 تشکل مزبورتا حد زيادی تابع تلقی سازمان فداييان از اين سازمانهاست. در سال 58 سازمان فداييان رابطه نزديکی با سازمان مجاهدين داشت ودر نتيجه پيشگاميها هم روابط دوستانه و نزديکی با دانشجويان مسلمان داشتدد. سازمان دانشجويان مبارز تعدادی از کادرهای با تجربه دانشجو را در اختيار داشت. رابطه آنان با پيشگامی ها رابطه ای رقابت آميز بود. در آنزمان سياست راديکال در سازمان فداييان و پيشگام غالب بود و پيشگاميها عليه انجمن های اسلامی و رژيم اسلامی بودند. دانشجويان مبارز نيز همين سياست را داشتند و تنها تفاوت اين بود که آنان در مقايسه با پيشگاميها و دانشجويان مسلمان، تاکتيک های راديکالتری را پيشنهاد ميکردند. پيشگاميها عليرغم همسويی سياسی، به دانشجويان مبارز اعتماد نداشتند و تاکتيک های پيشنهادی آنان را ذهنی و ماجراجويانه ميدانستند. اين سه نيرو در برابر انجمن های اسلامی دانشجويان قرار داشتند که عليرغم استفاده از امکانات خارج از دانشگاه، در درون دانشگاهها منفرد بودند. رابط با سازمان دانشجويان دمکرات هم به تبع رابطه با حزب توده ايران در آنزمان غير دوستانه بود. بالاخص سياست اين سازمان در تاييد رژيم هم اين دوری را تشديد ميکرد. رابطه پيشگاميها با دانشجويان دمکرات بعدها و پس از تغييرات نظری سازمان فداييان خلق بتدريج تغيير کرد.
مبارزات صنفی دانشجويان در چه سطحی بود و دانشجويان پيشگام تا چه حد در اين مبارزات موثر بودند؟
در آنزمان مبارزات صنفی دانشجويان تحت الشعاع مبارزه سياسی در سطح جامعه بود و اکثر دانشجويان نيز در وحله اول آنچه را که در کل جامعه ميگذشت مورد توجه قرار ميدادند. مرکز توجه دانشجويان پيشگام بالاخص در سطح دفتر مرکزی نيز تحولات سياسی جامعه بود.
در عين حال در دانشگاههايی که انجمن های نمايندگان دانشجويان شکل گرفته بود، اين انجمن ها نقش موثری در اداره دانشگاهها داشتند. نظرات آنان مورد توجه مسئولين و استادان دانشگاه قرار ميگرفت. پيشگاميها نيز که دارای بيشترين تعداد نمايندگان بودند، از اين طريق در زمينه مسايل صنفی دانشگاهها تاثير گذار بودند.
نگاه مسئولين، اساتيد و کارمندان دانشگاهها نسبت به جرياناتی چون دانشجويان پيشگام چه بود؟ آيا آنها از مبارزات دانشجويان پيشگام حمايت ميکردند؟
رابطه اساتيد و مسئولين دانشگاهها با تشکلهای دانشجويی تا حد زيادی به سمت گيری فکری آنان بستگی داشت. بخشی از استادان و مسوولين گرايش های چپ داشتند و طبيعتا رابطه آنان با تشکل های دانشجويي چپ نزديک بود. آندسته از مسئولين و استادانی که مدافع جمهوری اسلامی بودند، به اين تشکل ها بدبين بوده و نظر منفی به فعاليت های آنان داشتند.
سازمان فداييان در آن دوران در جنگ های کردستان و ترکمن صحرا شرکت داشت. مواضع دانشجويان پيشگام در اين رابطه چه بود و پيشگاميها در چه سطحی از خواستهای مردم کردستان و ترکمن صحرا حمايت کردند؟
مواضع دانشجويان پيشگام در اين رابطه همانند مواضع سازمان فداييان بود. آنها از خواستهای مردم کردستان و ترکمن صحرا دفاع کرده ودر اين زمينه بسيارفعالانه عمل ميکردند. عکسی که از صحنه اعدام چند تن از روشنفکران کرد در سنندج تهيه شده بود و پوستر های چهار رهبر شوراهای ترکمن صحرا که اعدام شدند تکثير شده، و توسط پيشگاميها در ابعاد وسيع توزيع شد. پيشگاميها فعالترين نيرو در انعکاس خواستهای مطرح در کردستان و ترکمن صحرا در سطح جامعه بودند.
نشريه نبرد دانشجو چه وظيفه ای برعهده داشت و تا چه حد موفق بود؟
اين نشريه متعاقب انتشار نبرد دانش آموز و موفقيت آن توسط تحريريه پيشگام منتشر شد. اعضا تحريريه تا آنجا که بخاطر دارم عبارت بودند از ف. تابان، فريدون احمدی، حبيب پرزين، عباس سليمی، مظفر بنی هاشمی، علی کاميابی که البته اين ترکيب ثابت نبود و برخی ازاسامی ذکر شده تنها در دوره معينی عضو تحريريه بودند. تحريريه پيشگام تنها وظيفه انتشار نبرد دانشجو را برعهده نداشت و اطلاعيه و اعلاميه هايی که با امضا دانشجويان پيشگام منتشر ميشد توسط اين تحريريه تهيه ميشد. بر خلاف نشريه نبرد دانش آموز، در رابطه با مضمون نشريه نبرد دانشچو ابهام وجود داشت. دانشجويان فعال در آنزمان همه با مسايل سياسی ونظری درگير بودند. اين نشريه نيز چنين مباحثی را منتشر ميکرد و از آنجا که اين مباحث در نشريات ديگر سازمان و بالاخص نشريه کار انتشار مييافت، عملا نشريه نبرد دانشجو از نظر مضمون، نشريه ای بود شبيه نشريه کار که با مشارکت بخش گسترده تری از کادرهای سازمان انتشار مييافت و همين مباحث را قويتر مطرح ميکرد. اين ابهام در تداوم کار اين نشريه مشکل پديد مياورد. . در جلساتی که در اين رابطه با مسيولين پيشگام داشتيم، موفق نشديم به تعريف جديدی از وظايف اين نشريه و تعيين مضامينی متفاوت با ديگر نشريات سازمان دست يابيم و به همين دليل انتشار اين نشريه تداوم نيافت و مسيولين و تحريريه پيشگام مواضع اين سازمان را از طريق اطلاعيه ها و اعلاميه ها اعلام مينمودند.
انقلاب فرهنگی و بسته شدن دانشگاهها قطعا تاثير عميقی بر فعاليت های دانشجويان پيشگام داشت. چرا دانشگاهها بسته شد؟
عدم تسلط هواداران رژيم بر دانشگاهها علت اصلی بسته شدن دانشگاهها بود. بقيه مسايل همگی بهانه هايی برای توجيه اين عمل بود. در سطح جامعه طرفداران جمهوری اسلامی اکثريت قاطع داشتند و موفق شده بودند حکومت خود را تثبيت کنند و در دانشگاهها آنها در اقليت بودند. دانشگاه به مرکز مقاومت در برابر انحصارطلبی آنان تبديل گرديده بود. با توجه به تفکر حاکم بر جريانات اسلامی، طبيعی بود که چنين تعادل نيرويی تحمل نشود. هدف از انقلاب فرهنگی همانگونه که عمل شد، تصفيه دانشگاه ها و تسخير اين مرکز بود که موفق هم شدند.
با توجه به اهميت اين واقعه کمی مشروحتر وقايع روز حمله به دانشگاه و برخورد پيشگاميها را توضيح دهيد؟
از مدتی قبل مساله ضرورت انقلاب فرهنگی طرح و تبليع ميشد. از چند هفته قبل ازحمله مطرح شد که سازمانهای سياسی دانشجويی ميبايست دفاتری را که در جريان انقلاب تسخير کرده اند يا در دانشکده ها در اختيار دارند تحويل دهند. آشکار بود که اين مقدمه يکسری حوادث است. ما تصميم گرفتيم که در همين نقطه ايستادگی کرده و از تحويل دفاتر خودداری کنيم و همه نيروی خود را برای دفاع از دفاتر بسيج کرديم. پس از آنکه رئيس جمهور وقت نيز ضرورت تحويل دفاتر را مطرح کرد و سپس دانشجويان مسلمان(مجاهدين) اعلام کردند که دفاترشان را تخليه خواهند کرد، موضوع جديتر شد. در تماسی که با مجاهدين داشتيم آنها نسبت به خطرناک بودن اوضاع هشدار داده و ازما خواستند درگير نشده و دفاتر را تخليه کنيم. ما در ابتدا از تخليه دفاتر امتناع کرديم. در چند روز قبل از حمله تبليغات گسترده ای در محلات عليه دانشجويان صورت گرفت و نيروی وسيعی برای حمله به دفاتر بسيج گردید. آشکار بود که موضوع بسيار جديست. من شب قبل به حوالی ميدان انقلاب رفتم و باين نتيحه رسيدم که مقاومت در برابر اين يورش امکان ناپذير است و به کشته شدن تعداد زيادی از دانشجويان ميانجامد و بايد عقب نشينی کرد. آنشب تلفنی نظر خود را با بقيه اعضا رهبری در ميان گذاشتم و بر خطير بودن وضع و ضرورت تصميم گيری سريع تاکيد کردم. تعدادی از رفقا متوجه شرايط نبوده و معتقد به مقاومت بودند. صبح زود فرخ نگهدار با من تماس گرفت و گفت که اکثر رفقا با عقب نشينی موافقند و همچنين گفت از طرف دفتر بنی صدر با او تماس گرفته شده و قرار ملاقاتی گذاشته شده و طرح کرد که هرچه سريعتر خود را به دفتر رياست جمهور برسانم تا دو نفری برای اين ملاقات برويم. ما با کمی تاخير به دفتر رسيديم ولی من به محض ورود با رسولی که جزو مسيولين دفتر بود، مواجه شدم. من او را از جريان کار مشترک برای برقراری آتش بس در جنگ اول گنبد ميشناختم و درآن جريان رابطه خوب و کار تيمی مشترکی را با موفقيت پيش برده بوديم. اين آشنايی فضای راحت تری برای اين ديدار بوجود آورد. بنی صدر خيلی آشکار و صرِِيح صحبت کرد و گفت که اين طرحي است وسيعتر از گرفتن دفاتر. آنها قصد ندارند با تسخير دفاتر کار را پايان دهند. آنها در صدد پيش برد برنامه وسيعتری هستند که رئيس جمهور را هدف قرار داده و از الگوهای بسيج در انقلاب فرهنگی چين ميخواهند استفاده کنند. ما نگرانی های خود را مطرح کرديم و گفتيم که فکر ميکنيم پس از تخليه دفاتر و درهم شکستن مقاومت، تحت عنوان انقلاب فرهنگی تصفيه دانشجويان و استادان عملی خواهد شد و از وی خواستيم که در اين زمينه رسما از جانب دفتررياست جمهور و دولت موضع گيری شود. او مطرح کرد که چنين موضع گيری خواهد شد و او نخواهد گذاشت که اين برنامه پيش برود. ما هم طرح کرديم که در جهت تخليه دفاتر اقدام خواهيم کرد. پس از اين ملاقات، من با دانشجويان در دفتر پيشگام تماس گرفتم. آنها ميگفتند دانشجويان حالت تهييج شده دارند و بخصوص اگر دانشجويان مبارز تصميم به مقاومت بگيرند آماده پذيرش عقب نشينی نيستند. من با مسيولين سازمانهای پيکار و راه کارگر تماس گرفته و خواهان يک ديدار فوری شدم. حوالی ظهر ديدار با اصغر ايزدی (راه کارگر) و حسين روحانی (پيکار) صورت گرفت. ملاقات ما بدون نتيجه و با حملات تند متقابل من و حسين روحانی خاتمه يافت. او بشدت به ايده عقب نشينی حمله کرده و سازمان را يک جريان متزلزل و بی اراده ناميد. او در برابر استدلال من که مقاومت با کشته شدن تعداد زيادی دانشجو و بدون نتيجه پايان خواهد يافت، ميگفت در انقلاب از کشته دادن نبايد هراسيد. امروز 13 آبان جمهوری اسلامی است. اگر امروز چند صد دانشجو کشته شوند، اين خونريزی همانند 13 آبان 57 آغازگر يک جنبش اجتماعی و سرنگونی رژيم اسلامی خواهد بود. من برای بعد از ظهر همان روز قراری با نماينده دولت گذاشتم و باتفاق رضی تابان به محل هيات دولت رفته و با حبيبی نماينده دولت صحبت کرديم. ما باو گفتيم که رييس جمهور قول داده که موضع دولت در رابطه با عدم تعطيل و تصفيه دانشگاهها اعلام شود و خواستار اعلام موضع شديم و او نيز مطرح کرد که اين کار صورت خواهد گرفت. با وجود اعلام تصميم ما بر ضرورت عقب نشينی، تا عصر آنروز عقب نشينی صورت نگرفته بود. پس از اين ملاقات قرار شد رضی فورا به دفتر پيشگام رفته و بی هيچ اما و اگر و بحثی تخليه را اجرا کند. در اين فاصله اکثر دانشجويان نيز متقاعد گرديده بودند که مقاومت عملی نيست و بجز اعتراضات تک و توک همه حتی دانشجويان مبارز نيز در جهت تخليه اقدام کردند. ولی هنگام اجرای تصميم، کميته ایها دانشگاه را محاصره کرده و اعلام کردند که افراد بايد تک تک از دانشگاه خارج شوند و آنها بايد همه را بگردند. آشکار بود که آنها قصد دستگيری و احيانا سر به نيست کردن تعداد زيادی از دانشجويان را داشتند. بهانه آنان اين بود که ميگفتند از داخل دانشگاه يکی دو گلوله بسمت آنها شليک شده است. این وضعيت و درگيری در دانشگاه تا نيمه شب ادامه يافت. فرخ نگهدار با دفتر بنی صدر تماس گرفته و ماجرا را طرح کرد و سپس او و مسعود رجوی به دفتر رياست جمهور رفتند و مسئولين دفتر پس از ساعتها تماس موفق شدند نظر مثبت مقامات بالاتر را مبنی بر اينکه اجازه دهند دانشجويان از دانشگاه خارج شوند، کسب کردند. در اين درگيريها تعداد زيادی از دانشجويان زخمی شدند. در جريان اين تهاجمات در شهرستانها (گيلان و خوزستان) چند دانشجو کشته شدند. با وجود آنکه در مناظره تلويزيونی که متعاقب اين تهاجم برگزار گرديد، طبرزدی نماينده انجمن های اسلامی در برابر سوال ف. تابان نماينده پيشگاميها هر گونه طرح بستن و تصفيه را در دانشگاهها تکذيب کرد ولی آشکار بود که او واقعيت را بيان نميکند.
وضعيت دانشجويان و اساتيد و کارکنان، بعد از بسته شدن دانشگاهها به چه صورتی درآمد؟
پس ار بسته شدن دانشگاهها نه تنها دانشجويان وابسته به نيروهای دگرانديش تصفيه شدند بلکه اين تصفيه با همان شدت در رابطه با استادان و حتی کارکنان دانشگاه ها انجام شد.
چه تعداد از دانشجويان پيشگام و ديگر تشکل های دانشجويي تصفيه شدند؟
من از تعداد دانشجويان تصفيه شده آماری در اختيار ندارم. تمامی دانشجويان شناخته شده وابسته به سازمانهای دانشجويی دگرانديش تصفيه شدند. بخش بزرگی از آنان در جريان دستگيريهای پس از سال های 60 دستگير شده و يا مجبور به ترک کشور گرديدند. تعداد محدودی از دانشجويان باقيمانده در کشور در سالهای بعد موفق شدند با تلاش زياد مجددا بدانشگاه راه يابند. اين بخش از دانشجويان نيز تحت نظر بوده و در دوره تحصيل خود مجبور بودند از هر گونه فعاليت اجتماعی پرهيز کنند.
سازمان دانشجويان پيشگام چه فعاليتی تا بازگشايي مجدد دانشگاه ها انجام داد؟ آيا بعد از بازگشايی دانشگاهها فعاليت های پيشگام ادامه يافت؟
پس از بسته شدن دانشگاهها و شکل گيری سازمان جوانان پيشگام، فعاليت دانشجويان پيشگام در چارچوب سازمان جوانان پيشگام تداوم يافت. بعد از سال 62 و تهاجم به سازمان فداييان، پيشگاميها هم مورد تهاجم قرار گرفتند و امکان فعاليت علنی اين سازمان وجود نداشت. با بازگشايي مجدد دانشگاهها، تمامی پيشگاميهای شناخته شده تصفيه شده و رژيم موفق شد با حاکميت جو ارعاب در دانشگاهها هرگونه امکان فعاليت سياسی ـ اچتماعی را در دانشگاهها مانع شود. انجمن های اسلامی (تحکيم وحدت) تنها سازمان دانشجويي قانونی وعلنی در دانشگاهها بود که نقش پليس سياسی را در دانشگاهها انجام ميداد. جنبش دانشچويي در اين سالها خاموش است. تا نيمه های دهه 70 و ورود نسل جديدی از دانشجويان بدانشگاهها و تغييراتی که در دفتر تحکيم وحدت رخ داد. تحرک سياسی در دانشگاهها نا محسوس است و طبيعتاً پيشگاميها هم حضوری در دانشگاه ها ندارند.
نوشته شده در ساعت: 13:58 توسط: مهدی فتاپور
لینک به متن