وبلاگ مهدی فتاپور





   

لطفاً اسمتان را به لاتين بنويسيد!

 

آرشيو:

<< July 2009 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04
05 06 07 08 09 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31



If you want to be updated on this weblog Enter your email here:



rss feed



15.6.06
     
آدرس جديد

  

آدرس جديد

لطفا به اين آدرس مراجعه کنيد

http://fatapour.blogspot.com//


نوشته شده در ساعت: 21:22 توسط: مهدی فتاپور

Comments (2)  


25.5.06
     
توضيحی در راابطه با افکار پراکنده!

  

در رابطه با نوشته قبلی من دو تن از دوستان تقی و نشانی اظهار نظر کردند. هر دوی آنها بر درستی تصميم من در مقاومت در زندان انگشت گذاشته و نوشتند که هر تصميم با شرايط خودش معنا دارد و من نميتوانستم تصميم ديگری بگيرم و آنچه رخ داده نه بدليل عمل من بلکه بدليل تصميم خود نمازی بوده است در اين رابطه من چند سطری لازم ديدم توضيح دهم.

تقی جان واقعيت اينست که من قصد نداشتم با آن مثال تصميم آن زمان را زيز سوال ببرم و يا باب يک بجث فلسفی را باز کنم. من هم مثل شما معتقدم قضاوت درمورد تصميم را نميتوان از متنش خارج کرد و امروز هم اگر هر يک از ما با شرايط مشابهی مواجه شويم بدون هيچ ترديدی همه مان خواهيم کوشيد که کمترين اطلاعات را بدهيم

در رابطه با مباحث سياسی هم که نشانی بان پرداخته، اگر فلسفه دنيای طرح سوال و زير سوال کشيدن چيزهايی است که بديهی به نظر ميرسند، سياست دنيای انتخاب و تصميم گيری در ميان امکانات است. من هم مثل تو نشانی معتقدم کسی که در سياست وارد ميشود بايد تصميم بگيرد ولی در اين تصميم گيری ميتوان بگونه های مختلفی وارد شد. مثلا من تصميم گرفتم که در جهت متشکل شدن و تقويت نيروی جمهوريخواه سکولار دمکرا ت در ايران بکوشم وبا متدی که به آن اعتقاد دارم در نوشته های خود از اينکه اين نيرو ميتواند در تحولات آتی نقش داشته باشد و رقبای اين نيرو متشکلند و رهبری و چهره دارند جامعه ما نياز به متشکل شدن و تقويت اين نيرو دارد دفاع کردم و نه بيشتر. حال اگر هم من به اين نتيجه ميرسيدم که شرکت در حرکت برلین و يا بروکسل گزينه ای مناسب است از آن با عنوان يک گزينه مناسب برای شکل دهی ايتلافی که بتواند تحولات مثبتی را در جامعه شکل دهد دفاع ميکردم و هر چند بر اين نظرم که هر کس حق دارد آنگونه که ميخواهد از ايده خود دفاع کند ولی من مثل ماشالله سليمی و جمشيد طاهری پور از اينکه تاريخ با اين حرکت است و همه مخالفان آن عليه تجدد و دنباله رو مرتجعين مذهبیند سخن نميگفتم. یا مثال ديگر آقای علمداری در 11 مقاله اشتباهات خاتمی را برشمرده و معين نموده که به چه طريق وی قادربود شکست را مانع شود. من با بحش عمده نظرات آقای علمداری موافقم ولی آيا ميتوان با اطمينان گفت که اگر خاتمی آنچه را که من و ايشان نظرمان هست يعنی برنامه اکثريت و اجا  را اجرا ميکرد حتما نتايج چيز ديگری بود.  مگر ايده هايی که اين نيروها ارايه دادند توسط مسيولان جنبش دانشجويي اجرا نشد ولی از نتايج آن زياد نميتوانيم دفاع کنيم. من طبيعتا بعنوان منتقد آن  رهنمودها به جنبش دانشجويي حق دارم که بگويم پيش بينی های من در نوشته هايم درست از آب درآمد و آنچه ما گفتيم خطا بود ولی هيچگاه نميتوانم با يقين بگويم اگر آنچه من ميگفتم عمل ميشد، حتما ما با پيروزی مواجه ميشديم. به هر حال آنچه من طرح کردم زير سوال بردن اين نبود که سياست دنيای تصميم گيری است و هر فعال سياسی وظيفه دارد که از تصميم و انتخاب خود با قدرت دفاع کند.

من در مثالی که مطرح کردم قصدم باز کردن يک بحث متديک سياسی و يا يک بحث عميق فلسفی نبود بلکه موضوع ساده تر و مشخص تری ذهنم را اشغال کرده بود و برای اينکه آنرا از جنبه تصميم در آن لحظه تفکيک کنم مثال ديگری در همان رابطه ميزنم. من سال 52 درست در آستانه مخفی شدن دستگير شدم. در دوران فعاليت های دانشجويی چند بار پيش آمده بود که  قصد دستگيری مرا داشتند و من عادت کرده بودم که هر شب قبل از رفتن به خانه با ماشين (يا پياده) از سرکوچه مان که کوچه ای بن بست بودم رد ميشدم و دقيقا ميدانستم که برای کنترل کوچه کجا بايد بايستند و من هر بار فهميده و فرار کرده بودم. آنشب بين من و رفيقمان نعيمی بحث تندی پيش آمد و من خيلی عصبانی بودم. در راه هم ماشينم خراب شد و آنهم عصبانی بودن مرا تشديد کرد. من در آن حالت عصبانی برای اولين بار بعد از چند سال بدون کنترل خيابان و يکبار رد شدن از سرکوچه مان مستقيم سرم را پايين انداخته و وارد کوچه شدم و به محض وارد شدن در کوچه يادم آمد که يک ماشين سرکوچه پارک بود و همان لحظه ديدم که آنها وارد کوچه شدند و من دستگير شدم. دستگيرشدن من حاصل خطايي بود که بارها بابت آن بخودم لعنت فرستادم ولی اگر اين خطا را من مرتکب نميشدم آن هفته مخفی شده و امروز امکان قلم زدن در اينجا را پيدا نميکردم. همه آنان که آنزمان مخفی شدند کشته شده اند.

موضوع مورد نظر من اين بود که چقدر مسايلی وجود دارد که ما از نتايج و صحت عمل خود مطمينيم  ولی در عمل به آنچه فکر ميکرديم منجر نميشود. شايد ما علاقه داشته باشيم که چنين بحث هايی را فورا در حيطه سياست تعقيب کنيم ولی من بيشتر ذهنم متوجه اين مسايل در زندگی جاری و روزمره مان بود. من در خارج از کشور تنها سريالی را که تماشا کردم سريالی بود بنام سکس در سيتی (البته بحز دو سريال خانه ای در تاريکی و زندگی ملاصدرا در تلويزيون ايران). اين سريال يک سريال سبک آمريکايی بود که بتوصيه يک دوست آلمانی من يک شماره آنرا نگاه کردم و از سناريوی آن خوشم آمد و ما همه خانواده اکثر قسمت های آنرا دسته جمعی تماشا کرديم. در اين سريال سناريو نويس يک سری سوالات خيلی معمولی زندگی را بعنوان تم تعيين ميکرد و به نظر من با آنها خوب برخورد ميکرد. مثلا سوال يکی از شماره های آن اين بود که آدم بايد بدوست پسرش راست بگويد يا دروغ. اولی راه راستی پيش گرفت و برخی مسايل درونی ذهنش را برای او گفت و او هم ظرفيت آنرا نداشت و با هم دعوايشان شد و رابطه شان بهم خورد. دومی از اين تجربه درس گرفت و بدوست پسرش دروغ گفت و او هم يکی از دروغها را فهميد و رابطه شان خيلی بدتر از اولی بهم خورد. سومی از اين تجربيات درس گرفت و سعی کرد با او روراست باشد ولی در حدی که او ظرفيت دارد و در اين جا هم يک مورد رو شد و او گفت تو با من بازی ميکنی و کارشان کم بود به زدوخورد بيانجامد و وقتی چهارمی پرسيد به نظر شما بايد آدم چکار کند همه گفتند آدم بايد و بعد ديدند همه نسخه ها را تجربه کرده اند و به هم نگاه کردند و ماندند چه بگويند و فيلم جواب سوال را به بيننده واگذار کرد. آيا ما در زندگی خود به دهها مورد اين چنينی برخورد نکرده ايم. خيلی از ما بخصوص مادرها که بيشتر نگران بچه ها هستند اگر در مورد بچه سخت گيری کرده ايم و بعد اين کار ما منجر به آن شده که او رابطه اش با ما تضعيف شود بارها گفته ايم که اگر من در اين مورد سخت گيری نکرده بودم چنين و چنان ميشد و اگر وی را آزاد گذاشته ايم بارها و بارها گفته ايم که اگر من در فلان مورد جديتر بودم و جلوی او را گرفته بودم چنين و چنان نميشد.

بياد آوردن اين خاطره مرا باين مشغول کرد که حتی آن چيزهايی که هيچ ترديدی بدرستی آن نداريم ميتواند بنتايجی خلاف آنچه انتظار داشتيم منجر شود. اگر يک عمل ما بنتيجه منفی منجر شد اثباتگر آن نيست که عمل متقابل آن به نتيجه مثبت ميانجامد.  اتفاقا من هفته قبل مصاحبه ای با پاولو کويله را گوش ميدادم. او توضيح ميداد که چطور شد از يک ميليتانت چپ بيک گروه spiritual  پيوست. او ميگفت که روزی به اين فکر افتاد که اگر امروز سال 1929 بود و او بدليل يک اتفاق با هيتلر مواجه ميشد و او را اتفاقا ميکشت چه ميشد. او دستگير ميشد و بدليل انکه يک آدم کشته است محاکمه ميشد و همه او را محکوم ميکردند و هيچکس نمی فهميد که او با کشتن هيتلر چه  خدمتی کرده. و سپس فکر کرد که در روز چقدر آدمها از کنار حوادثی ميگذرند که چون رخ نميدهد هيچگاه نمی فهمند چه خوش اقبالی هایی داشته اند و يا چه شانس هايی را از دست داده اند. ادامه اين فکر او را به اين نتيجه رساند که در ورای آنچه رخ ميدهد و ما می بينيم روند ديگری هم جريان دارد و ...  شايد آنچه ذهن او را گرفت با آنچه فکر مرا بخود مشغول کرد مشابهت هايی وجود داشته باشد. هرچند من و او به نتايجی متفاوت رسيده باشيم. خلاصه کنم من قصد زير سوال بردن تصميم آنزمان يا امروز خود را ندارم. فکر ميکنم اين موضوع زمينه ایست که در يک سوی آن بی تصميمی و ترديد و در سوی ديگر آن خشک فکری و ايمان است و اينکه ما در کجای کاريم هر يک از ما تصميم گرفته و عمل ميکنيم. من تصورم بر اينست که فکر کردن به چنين محدوده های ممنوعه ای ميتواند بما در آگاهانه بودن جايمان کمک کند و نه بيشتر. اگر تقی جان نظر خود مرا بخواهی من اين مثال خود را بعنوان نمونه ای از زير سوال بردن بايدها و نبايدها و نسخه های واحد ميدانم و اينکه خلاصه باندازه آدمهای دنيا راه رسيدن به خدا وجود دارد.


نوشته شده در ساعت: 01:03 توسط: مهدی فتاپور

Comment (1)  


1.5.06
     
افکار پرااکنده

  

من پنج سال است که برای رفت و برگشت سرکار بايد روزی 2 ساعت رانندگی کنم و مثل همه ديگرانی که وضع مشابه دارند بخشی از اين وقت را راديو و بقيه را موزيک گوش ميدهم و فکرم از آلپ تا هيماليا و از فراعنه مصر تا جرج بوش پرواز ميکند و آنقدر پراکنده فکری ميکنم يا ميکردم که بعضی وقت ها وقتی ميخواستم ببينم امروز به چه فکر کرده ام نميتوانستم به خودم جواب بدهم. دو سالست که اين مريم کار دست ما داده و با گرفتن تعدادی CDهای داستان مرا معتاد کرده و به همه کسانی که وضع مشابه مرا دارند و بايد زياد رانندگی کنند توصيه ميکنم که اين امکان را امتحان کنند ولی من که اگر موزيک گوش ندهم مريض ميشوم، مشکل جديدی پيدا کرده ام که کی وقت برای موزيک گوش دادن پيدا کنم بعضی وقت ها منجمله هفته گذشته چشم مريم را دور ديدم و هر روز دوباره موزيک را روشن کردم و برای خودم سير وسياحت کردم و فکر کردم چند نکته از اين سیر وسياحت هايم را اينجا بنويسم

35 سال پيش من در چنين هفته ای برای اولين بار دستگیر شدم. در يادآوری آنروزها بياد محمود نمازی افتادم. محمود نمازی نزديکترین رفيق من بود. من و او و انوشيروان لطفی از دبيرستان همديگر را ميشناختيم. من و او در کنکورهای آنسال با هم رقابت داشتيم (رقيب ديگرمان مجيد شريف بود که به دانشگاه صنعتی رفت و ما به فنی رفتيم و راهمان جدا شد.) ما هر دو اهل ورزش بوديم. او فوتباليست بود و من شنا ميکردم و خصوصياتمان بگونه ای بود که باهم خيلی راحت بوديم. من سال 52 برای بار دوم دستگير شدم. من بازجويي سنگينی شدم ولی نتيجه آن خيلی خوب از آب درآمد و آنها همه داستانهای مرا پذيرفتند و اطلاعاتی که من در بازجويي دادم صفر بود. گروه ما که ميتوانست بدليل فعاليت های دانشجويی تا چند صد نفر گسترش يابد به سه نفر محدود ماند و محمود نمازی لو نرفت. او درست نفر بعدی بود و با دادن کوچکترين اطلاعات ميتوانست دستگير شود. من موفق شدم اسم او را مطرح نکنم و او که در صورت دستگيری به يکی دو سال زندان محکوم ميشد بسازمان پيوست و سال 54 دستگير و زير شکنجه کشته شد. من همواره از بازجوییم در آنسال مغرور و سربلند بوده ام ولی اگر من يک ذره بازجوييم ضعيف تر بود شايد الان محمود زنده بود و ما روزهای يکشنبه با هم فوتبال بازی ميکرديم. نتيجه آنچه من آنروز يک پيروزی مطلق ميانگاشتم بگونه ديگری شد.

چند روز پيش در يک جلسه اتحادجمهوريخواهان بين دو تن از دوستانی که من به  تجربه و توان هر دو آنها قدر ميگذارم مشاجره سياسی رخ داد. يکی از آنها در دفاع از نظر خود جملاتی خطاب به ديگری گفت که جا نداشت و آن دومی که اين جملات را توهين تلقی کرد جلسه را ترک کرد و من با زحمت زياد او را قانع کردم که در جلسات بعدی حضور يابد. اين دو تن هر دو ميدانند که بارها و بارها آنچه فکر کرده اند اشتباه بوده ولی با وجود اين بازهم آنقدر به ايده های امروزشان اعتقاد داشتند که حاضرند به نزديکترينهايشان توهين کنند. در اين عرصه یعنی در رابطه با نظرات سياسی، سالهاست که خيلی ها نسبی گرايی را پذيرفته اند. من در آستانه و در رابطه با اسناد کنگره ششم در يکسری مقالات از اين که ما سمت گيری اجتماعی سياسي مان را انتخاب ميکنيم و هيچيک از اين سمت گيری ها همه فضايل را با خود نخواهد داشت دفاع کردم که مورد نقد اکثر رفقای سازمانيمان در آنزمان قرار گرفت ومنجمله در جلسه ای که با حضور مجيد عبدالرحيم پور و فريدون احمدی داشتيم آندو باين ايده حمله کرده و جمع هم نظرات آنان را تاييد کرد. ولی فکر ميکنم امروز تفاهم بيشتری در اين زمينه وجود داشته باشد

يادم ميايد که در سال 61 جلساتی با رهبری حزب داشتيم و آنها تاريخ حزب و نکات طرح نشده آنرا برای ما مطرح ميکردند. در جلسه ای احسان طبری دشواريها و مشکلات حزب را در سالهای نيمه دهه 20 توضيح ميداد. ما خيلی متاثر شده بوديم. جمشيد طاهری پورو حتی فرخ نگهدار بشدت احساساتی شده بودند و صحبت هایی کردند و منجمله گفتند ما چقدر خوشحاليم که زمانی بدنيا آمده ايم که اين مشکلات حل شده و ميتوانيم به صحت نظراتمان مطمين باشيم. احسان طبری در جواب گفت که مطمينا ما خيلی پيش آمده ايم ولی در سياست قضاوت راجع به درستی سياست هايمان را معمولا بعد از يک نسل و حنی دو نسل ميتوان انجام داد. جمله ای که برای من بسيار جالب بود و در اين سالها بارها آنرا به خاطر آورده ام. 

در عرصه نظر خيلی از ما باين امر فکر کرده ايم ولی آنچه مرا بفکر فروبرد کمی بيش از نادرستی نوع برخورد با نظرات بود. آنچه مرا بفکر فروبرد اين بود که اگر من نسبی گرايی را تعميم دهم آنگاه آيا ميتوان شور و انرژی برای اقدامات خارج از نرم ايجاد کرد. اگر من روز انقلاب باين فکر ميکردم که اين انقلاب در فراز نشيب هايش معلوم هم نيست که نتيجه اش شکوهمند باشد، آيا ميتوانستم قاطعانه تصميم گيری کنم. اگر من فکر کنم که آنچه پيروزی ميانگارم معلوم هم نيست آخرالامر قطعا  پيروزی باشد آيا دچار ترديد در عمل نميشوم. من در نوشته ای که راجع به صمد دو سال پيش نوشتم و روی آن خيلی کار و فکر کرده بودم نوشتم که "جامعه بشری نيازمند قهرمانانی است که نه بگويند و آماده پذيرش عواقب نه گفتن خود باشند عرصه نه گفتن را بايد بازتعريف کرد." ولی اگر قهرمانانی که حاضرند دشواريهای نه گفتن را بپذيرند در عواقب آنچه ميخواهند نه بگويند شک کنند، نخواهند توانست در ايده هايشان پيگير باشند.

چند ی پيش دوستی که يک کار تحقيقی ميکند با من مصاحبه داشت. وی که چند سال در زندان بوده، به برخورد ها و نظرات چپ روانه زندانيان در زندان جمهوری اسلامی در رابطه با مسايل زندگی شکوه ميکرد. من باو گفتم حرفهايش صحيح است ولی فراموش نکند که زندانيانی که تحت فشار بودند مجبور بودند از خود در آن شرايط دشوار دفاع کنند و اگر در اين رابطه بر دگم هايی هم در آن شرايط  که امروز به نظر ما خيلی عقب مانده و غير منطقی بودند پافشاری داشتند بايد آنان را فهميد و بايد از اين زاويه هم به مساله نگاه کرد و حرفها را مجرد بررسی نکرد. من فکر ميکنم همه ما خيلی وقت ها بر نکاتی تکيه ميکنيم که بدون آنکه خود متوجه باشيم از خودمان دفاع ميکنيم و در عمق وجودمان خيلی به آن حرفها در ان حد که بيان ميکنيم اعتقاد نداريم. ولی آيا در زندگی همواره بنوعی ما با چنين نيازهايی مواجه نيستيم. و خلاصه تعادل مابين واقع بينی و نسبی ديدن و نياز ما برای ايجاد  شور و انرژی در جهت تغيير چگونه و کجاست.

همانطور که گفتم اين نوشته ها تنها فکر های موقع رانندگی (و دويدن) است و شايد اساسا جواب ثابت نداشته وباندازه تعداد آدمهای دنيا اينگونه مسايل پاسخ داشته باشد (باندازه تعداد آدمهای دنيا راه رسيدن به خدا وجود دارد) 

24.04.2006

نوشته شده در ساعت: 19:03 توسط: مهدی فتاپور

نظر شما  


30.4.06
     
مهدوی کيا

  

دوست عزيزدر نوشته ات راجع به مهدوی کيا بدرستی نقدی از برخورد نشريات رژيم نمودی و نوشته ای آيا اينکه نشريه اعتماد گفته اين موضوع يک امر خصوصی است، اگر مهدوی کيا زن نيز بود چنين برخوردی داشت ولی متاسفانه فراموش کردی که برخورد برخی از دوستان و رفقای ما در انعکاس اين خبر بسيار منفی تر از نشريه اعتماد بود و اگر بايد در اين زمينه سيخونکی به نشريه اعتماد زده شود، آنوقت به خودمان بايد سيخونک بزرگتری بزنيم.

من شخصا مهدوی کيا را بعنوان يک فوتباليست بسيار تحسين ميکنم و معتقدم بهترين و موثرترين بازيکن ايران در چند سال اخير بوده و موقعيت وی هم در شهر هامبورگ و هم در جام آلمان هم بدليل توانايی هايش و هم بدليل رفتارش قابل مقايسه با ديگر بازيکنان ايرانی از قبيل دايی و هاشميان و کريمی و ديگران نيست ولی موضوع اينست که وی زن داشته و نميدانم کدام روايت صحيح است که با دختر ديگری ازدواج کرده يا او را صيغه کرده. من برخورد اروپاييها را با اين نوع مسايل که معتقدند در رابطه با اين امور قانون وجود دارد و ربطی ببازی فوتبال و موقعيت وی ندارد قبول دارم و نشريه اعتماد هم حداقل چون او مرد بوده برخورد درستی داشته.  برخوردی که وقتی معلوم ميشود فرانسوا ميتران از دوست دخترش يک فرزند دارد و سالها اين امر را مخفی کرده بود موقعيت او را بعنوان يک سياست مدار برجسته زير سوال نميبرد و برخورد آمريکاييها که مسايل خصوصی زندگی ميتواند همه چيز را تحت الشعاع قرار دهد قبول ندارم ولی در چهارچوب نرم اين جوامع در چنين شرايطی هردو زن (يا در شرايط عکس آن هر دو مرد) ميتوانند بدرستی مدعی باشند و اگر او از زن دوم بچه دار شده باشد که اثبات درستی يا نادرستی اين ادعا دشوار نيست بايد هميشه مبلغ قابل توجهی بپردازد. و اگر هم بچه دار نشده باشد زندگی مشترک با وی حقوقی برای او بوچود مياورد. از نظر ارزشهايی که ما قبول داريم عمل کردن به چنين قوانينی هر چند ميتواند بضرر تيم فوتبال ايران باشد بايد مورد تاييد و حمايت ما قرار گيرد. اگر نشريه بيلد اين موضوع را بوسيله ای برای تمسخر ايرانيان تبديل ميکند بايد اين برخورد مورد نقد قرار گيرد و نه اينکه با انعکاس يک جانبه دعوا و حقه باز بودن و وسيله توطيه ناميدن دخترو ذکر اينکه او قبلا هم مبالغ قابل توجهی از شوهر اولش گرفته (کجای اين کار اشکال داشته. از شوهرش جدا شده و مطابق قوانين اروپا طرف ثروتمند تر بايد بخشی از داراييش را به طرف ديگر بپردازد)  اصل ارزشهای مورد تاييد ما را زير سوال برد. وقتی زن و مرد با هم حد اقل چند ماه زندگی مشترک دارند، ديگر توطيه و برنامه ريزی در اين رابطه بسيارنا محتمل است و اگر هم باشد باز هم مساله را عوض نميکند

در اين زمينه متاسفانه دوستان و رفقای نزديک ما در انعکاس خبر احساسات ناسيوناليستی و ضديتشان با نشرياتی چون بيلد بر ارزشهای مورد قبولشان غلبه کرده و از نشريه اعتماد هم منفی تر برخورد کردند و عجيب تر آنکه برخی از رفقا و دوستان ما که در اين زمينه ها حساسيت بالا دارند اصلا حساسيتی نشان ندادند.

البته مورد نظر من اين نيست که اين موضوع را بيک بحث سياسی تبديل کنيم ولی تاکيد بر اينکه ارزشهایی که قبول داريم از منافعمان يا درست تر بگويم از منافع لحظه ایمان که دراين زمينه منافع ناسيوناليستی مان است بايد برتر باشد. 

بررسی موضوع مهدوی کيا از لحاظ ارزشی در صلاحيت دادگاههای آلمان (و نه ايران) است و ربطی به ارزشهای وی بعنوان برجسته ترين فوتباليست ايران ندارد.

 مهدی فتاپور

17.04

 


نوشته شده در ساعت: 20:54 توسط: مهدی فتاپور

نظر شما  


27.4.06
     
راجع به يک خبر

  

چند روزپيش خبری خواندم که مرا بسيار متاثر کرد. خلاصه خبر اينست که در شهر نيويورک در يک دفتری که ۳۰ کارمند داشته يکی از کارکنان که ۳۰ سال است برای اين شرکت کار ميکند روز دوشنبه حين کار روی صندليش سکته ميکند و تا شنبه بعد هيچکس متوجه نميشود و روز شنبه نظافتچی که برای نظافت آمده بود متوجه ميشود که او سکته کرده و مرده است. يک هفته تمام او مرده بوده و نه در محل کار کسی با او صحبت کرده و نه بيرون شرکت کسی منتظر او بوده و يا سراغی از او گرفته و از نبودن او نگران شده.

شايد در اين دنيایی که ما در بمباران اخبار ناگواريم و در کشوری که صد ها هزار جوان آن معتاد به هرويین هستند و يا روزنامه نگارانی وجود دارند که ترجيح ميدهند ديرتراز زندان بيرون بيايند و شماتت اطرافيانشان را به خاطر بی کاری و بی پولی تحمل نکنند اين خبر هم يکی از همان مجموعه و شايد نه دردناکترین انهاست. من روزانه علاوه بر آنچه در سايت ها ميخوانيم حداقل ده ميل از اينگونه اخبارناگوار دريافت ميکنم. برخی از دوستان و يا رفقا هم لطف دارند و بدليل آنکه به دو سه ليست که من عضوش هستم اخبار را ميفرستند و بعد دوستان دريافت کننده هم همين طور آنرا فوروارد ميکنند من ميل واحدی را چند بار دريافت ميکنم. ( در يک مورد ۱۴ بار در عرض چند ساعت) . در اينجا قصد شکايت من از اين عمل نيست چون رفقا و دوستان همگی ميکوشند که مبارزه سياسی در راه دمکراسی را تقويت کنند ولی من شخصا هر چه بيشتر باين نتيجه رسيده ام که اگر توضيح بدبختی ها و نارسايی ها برای جلب مردم به مخالفت با نيروهای حاکم موثر است در رابطه با کسانی که موضع سياسی روشن دارند توضيح بدبختی ها به انگيزه ای برای فعاليت جديتر نمی انجامد و آنچه انگيزه بوجود مياورد احساس تاثير گذاری و اميد به تغيير است. مريم ما که از من هم در اين زمينه بيشتر پيش ميرود و ميگويد من از خواندن نوشته ها و بخصوص برخی فيلم های روشنفکری ايرانی و يا خارجی (فستيوال کانی) که ادمهایی را تصوير ميکنند که در يک دايره بدبختی گرفتارند و هيچ مفری برايشان وجود ندارد احساس خفگی پيدا ميکنم. چنين نوشته ها و فيلم هايی مرا ناراحت ميکند و بس و ترجيح ميدهم آنها را نگاه نکنم.

این مقدمه مفصل خارج از موضوع را نوشتم تا بگويم با وجود اين ديدگاهم ؛ اين خبرمرا بشدت متاثر کرد و بنوشتن اين چند سطر واداشت و خيلی فکر کردم که چرا اينقدر متاثر شدم. شايد باين دليل که در زندگی عملی ما دراروپا و آمريکا در سالهای اخير ما با آدمهايی که  با دستگيری و زندان و يا فقر و گرسنگی مواجه شوند مستقيم مواجه نيستيم ولی بدبختی هايی از نوع اين خبر را می بينيم. ولی بيشتر از ان فکر کنم ناراحتی من از اين بود که اين خبر بدبختی متفاوت از آنگونه که ما با آن مواجه بوديم نقل ميکند. آن بدبختی های ذکرشده بازمانده رنج هايی است که همواره وجود داشته و در طول زمان رو به تضعيف رفته ولی اين نوع بدبختی و تنها شدن بسياری از آدمها مال اين دوران است و معلوم نيست که در آينده تشديد نشود. در زندگی خصوصی بطور مداوم تنهايی تشديد شده و روابط و بازيهای اينترنتی در اين زمينه کيفيت جديدی پديد آورده که شايد با واردشدن تلويزيون بزندگی انسانها قابل قياس است. ولی اين خبر تنها به زندگی خصوص مربوط نيست. وی يک هفته روی صندلیش در سلول کامپيوتريش فوت کرده و ۳۰ کارمند ديگر در طی اين يک هفته حتی يکبارنخواسته اند با او حرف نزده اند 

من در پروژه ای که ۵ سال است کارميکنم فضای کار قابل قياس با آنچه در اين خبر تصوير شده نيست. ما در سالنی هستم که نزديک با ۲۰ نفر در آن کار ميکنند و هر ۴ نفر با ديوار مقوايی از هم جدا شده اند ولی صدای هم را ميشنويم. هر چند گاه يکبار بدليل يک اشتباه لپی و يا حتی بی دليل افراد  متلکی نثار همديگر ميکنند و همه قهقه ميزنند و من هم که بدليل نفهميدن ريزه کاري های زبانی نمی فهمم کجای اين متلک که بعضی وقت ها هم خطاب به خود من است خنده دار بود برای پوشاندن اين نقطه ضعف بلندتر از همه می خندم و يا روزی دو سه بار يکی از افراد و خيلی وقت ها خود من يکی از اين جوک های خيلی وقت ها بی مزه اينترنتی را برای همه ميفرستد و چون همه همزمان آنزا نگاه ميکنند صدای خنده از هر گوشه اطاق بلند ميشود. ولی آيا اين فضای کار در برابر فضای کاری که در برخی از شرکت های بالاخص آمريکايی غالب است و اوج آن در اين خبر منعکس شده و افراد هريک در سلولهای کامپيوتری می نشينند و هر کس سرش بکار خودش گرم است امکان مقاومت دارد.

چند دهه قبل روشنفکران نگران تسلط روابطی بودند که در فيلم عصر جديد چارلی چاپلين منعکس است. چنين روابطی مسط نشد ولی من متاسفانه جزو خوش بين ها نيستم و بر اين نظر نيستم که نقش غالب در عقب رانده شدن چنان روابطی بدليل غير انسانی بودن آن روابط و حاصل مبارزه مدافعين حقوق بشربود بلکه فکر ميکنم آنچه مارکس ميگفت در اين زمينه صادق است. برنده؛ روابطی است که کارآيی بيشتر داشته باشد. عمده دليل شکست سوسياليسم ناتوانی برنامه ريزی متمرکز در توليد هر روز پيچيده تر و متنوعتر کالاها و خدمات بود. روابط تصوير شده در آن فيلم مسلط نشد بدليل آنکه تنوانست کارآيی توليد را بالاخص با پيچيده تر شدن آن و تضعيف نقش کار ساده افزايش دهد. دريکی دو دهه اخير روند جهانی شدن در اين عرصه تغييرات جديدی بوجود آورده. ۳۶ ساعت کار در هفته که بيست سال پيش بعنوان يک هدف قابل تحقق تصور ميشد و در برخی کشور ها مثلا در فرانسه و آلمان دراين راستا در جهت کاهش ساعت کار عمل شد امروز با روندهای معکوس مواجه شده و سنديکاها بايد از حفظ ۴۰ ساعت کار دفاع کنند. در آمريکا کسانی که ۴۰ ساعت کار ميکنند قليلند و اکثرا درعمل بيش از ۴۰ ساعت کار ميکنند. تصور نميشود ۵ هفته تعطيلات در اروپا بسادگی بتواند در برابر يک (يا دو هفته) تعطيلات در سال آمريکا مقاومت کند. آيا کار در سلولهای مجزا و اينکه هر کس وظيفه معين خود را داشته باشد کارايی بيشتری از کار در تيم و محيط های جمعی خواهد داشت و محيط کاری که در اين خبر تصوير شده تصويرافراطی ازآينده ( و يا بخشی از آينده) است.

 


نوشته شده در ساعت: 22:45 توسط: مهدی فتاپور

نظر شما  


Next Page