Entry: توضيحی در راابطه با افکار پراکنده! 25.5.06



در رابطه با نوشته قبلی من دو تن از دوستان تقی و نشانی اظهار نظر کردند. هر دوی آنها بر درستی تصميم من در مقاومت در زندان انگشت گذاشته و نوشتند که هر تصميم با شرايط خودش معنا دارد و من نميتوانستم تصميم ديگری بگيرم و آنچه رخ داده نه بدليل عمل من بلکه بدليل تصميم خود نمازی بوده است در اين رابطه من چند سطری لازم ديدم توضيح دهم.

تقی جان واقعيت اينست که من قصد نداشتم با آن مثال تصميم آن زمان را زيز سوال ببرم و يا باب يک بجث فلسفی را باز کنم. من هم مثل شما معتقدم قضاوت درمورد تصميم را نميتوان از متنش خارج کرد و امروز هم اگر هر يک از ما با شرايط مشابهی مواجه شويم بدون هيچ ترديدی همه مان خواهيم کوشيد که کمترين اطلاعات را بدهيم

در رابطه با مباحث سياسی هم که نشانی بان پرداخته، اگر فلسفه دنيای طرح سوال و زير سوال کشيدن چيزهايی است که بديهی به نظر ميرسند، سياست دنيای انتخاب و تصميم گيری در ميان امکانات است. من هم مثل تو نشانی معتقدم کسی که در سياست وارد ميشود بايد تصميم بگيرد ولی در اين تصميم گيری ميتوان بگونه های مختلفی وارد شد. مثلا من تصميم گرفتم که در جهت متشکل شدن و تقويت نيروی جمهوريخواه سکولار دمکرا ت در ايران بکوشم وبا متدی که به آن اعتقاد دارم در نوشته های خود از اينکه اين نيرو ميتواند در تحولات آتی نقش داشته باشد و رقبای اين نيرو متشکلند و رهبری و چهره دارند جامعه ما نياز به متشکل شدن و تقويت اين نيرو دارد دفاع کردم و نه بيشتر. حال اگر هم من به اين نتيجه ميرسيدم که شرکت در حرکت برلین و يا بروکسل گزينه ای مناسب است از آن با عنوان يک گزينه مناسب برای شکل دهی ايتلافی که بتواند تحولات مثبتی را در جامعه شکل دهد دفاع ميکردم و هر چند بر اين نظرم که هر کس حق دارد آنگونه که ميخواهد از ايده خود دفاع کند ولی من مثل ماشالله سليمی و جمشيد طاهری پور از اينکه تاريخ با اين حرکت است و همه مخالفان آن عليه تجدد و دنباله رو مرتجعين مذهبیند سخن نميگفتم. یا مثال ديگر آقای علمداری در 11 مقاله اشتباهات خاتمی را برشمرده و معين نموده که به چه طريق وی قادربود شکست را مانع شود. من با بحش عمده نظرات آقای علمداری موافقم ولی آيا ميتوان با اطمينان گفت که اگر خاتمی آنچه را که من و ايشان نظرمان هست يعنی برنامه اکثريت و اجا  را اجرا ميکرد حتما نتايج چيز ديگری بود.  مگر ايده هايی که اين نيروها ارايه دادند توسط مسيولان جنبش دانشجويي اجرا نشد ولی از نتايج آن زياد نميتوانيم دفاع کنيم. من طبيعتا بعنوان منتقد آن  رهنمودها به جنبش دانشجويي حق دارم که بگويم پيش بينی های من در نوشته هايم درست از آب درآمد و آنچه ما گفتيم خطا بود ولی هيچگاه نميتوانم با يقين بگويم اگر آنچه من ميگفتم عمل ميشد، حتما ما با پيروزی مواجه ميشديم. به هر حال آنچه من طرح کردم زير سوال بردن اين نبود که سياست دنيای تصميم گيری است و هر فعال سياسی وظيفه دارد که از تصميم و انتخاب خود با قدرت دفاع کند.

من در مثالی که مطرح کردم قصدم باز کردن يک بحث متديک سياسی و يا يک بحث عميق فلسفی نبود بلکه موضوع ساده تر و مشخص تری ذهنم را اشغال کرده بود و برای اينکه آنرا از جنبه تصميم در آن لحظه تفکيک کنم مثال ديگری در همان رابطه ميزنم. من سال 52 درست در آستانه مخفی شدن دستگير شدم. در دوران فعاليت های دانشجويی چند بار پيش آمده بود که  قصد دستگيری مرا داشتند و من عادت کرده بودم که هر شب قبل از رفتن به خانه با ماشين (يا پياده) از سرکوچه مان که کوچه ای بن بست بودم رد ميشدم و دقيقا ميدانستم که برای کنترل کوچه کجا بايد بايستند و من هر بار فهميده و فرار کرده بودم. آنشب بين من و رفيقمان نعيمی بحث تندی پيش آمد و من خيلی عصبانی بودم. در راه هم ماشينم خراب شد و آنهم عصبانی بودن مرا تشديد کرد. من در آن حالت عصبانی برای اولين بار بعد از چند سال بدون کنترل خيابان و يکبار رد شدن از سرکوچه مان مستقيم سرم را پايين انداخته و وارد کوچه شدم و به محض وارد شدن در کوچه يادم آمد که يک ماشين سرکوچه پارک بود و همان لحظه ديدم که آنها وارد کوچه شدند و من دستگير شدم. دستگيرشدن من حاصل خطايي بود که بارها بابت آن بخودم لعنت فرستادم ولی اگر اين خطا را من مرتکب نميشدم آن هفته مخفی شده و امروز امکان قلم زدن در اينجا را پيدا نميکردم. همه آنان که آنزمان مخفی شدند کشته شده اند.

موضوع مورد نظر من اين بود که چقدر مسايلی وجود دارد که ما از نتايج و صحت عمل خود مطمينيم  ولی در عمل به آنچه فکر ميکرديم منجر نميشود. شايد ما علاقه داشته باشيم که چنين بحث هايی را فورا در حيطه سياست تعقيب کنيم ولی من بيشتر ذهنم متوجه اين مسايل در زندگی جاری و روزمره مان بود. من در خارج از کشور تنها سريالی را که تماشا کردم سريالی بود بنام سکس در سيتی (البته بحز دو سريال خانه ای در تاريکی و زندگی ملاصدرا در تلويزيون ايران). اين سريال يک سريال سبک آمريکايی بود که بتوصيه يک دوست آلمانی من يک شماره آنرا نگاه کردم و از سناريوی آن خوشم آمد و ما همه خانواده اکثر قسمت های آنرا دسته جمعی تماشا کرديم. در اين سريال سناريو نويس يک سری سوالات خيلی معمولی زندگی را بعنوان تم تعيين ميکرد و به نظر من با آنها خوب برخورد ميکرد. مثلا سوال يکی از شماره های آن اين بود که آدم بايد بدوست پسرش راست بگويد يا دروغ. اولی راه راستی پيش گرفت و برخی مسايل درونی ذهنش را برای او گفت و او هم ظرفيت آنرا نداشت و با هم دعوايشان شد و رابطه شان بهم خورد. دومی از اين تجربه درس گرفت و بدوست پسرش دروغ گفت و او هم يکی از دروغها را فهميد و رابطه شان خيلی بدتر از اولی بهم خورد. سومی از اين تجربيات درس گرفت و سعی کرد با او روراست باشد ولی در حدی که او ظرفيت دارد و در اين جا هم يک مورد رو شد و او گفت تو با من بازی ميکنی و کارشان کم بود به زدوخورد بيانجامد و وقتی چهارمی پرسيد به نظر شما بايد آدم چکار کند همه گفتند آدم بايد و بعد ديدند همه نسخه ها را تجربه کرده اند و به هم نگاه کردند و ماندند چه بگويند و فيلم جواب سوال را به بيننده واگذار کرد. آيا ما در زندگی خود به دهها مورد اين چنينی برخورد نکرده ايم. خيلی از ما بخصوص مادرها که بيشتر نگران بچه ها هستند اگر در مورد بچه سخت گيری کرده ايم و بعد اين کار ما منجر به آن شده که او رابطه اش با ما تضعيف شود بارها گفته ايم که اگر من در اين مورد سخت گيری نکرده بودم چنين و چنان ميشد و اگر وی را آزاد گذاشته ايم بارها و بارها گفته ايم که اگر من در فلان مورد جديتر بودم و جلوی او را گرفته بودم چنين و چنان نميشد.

بياد آوردن اين خاطره مرا باين مشغول کرد که حتی آن چيزهايی که هيچ ترديدی بدرستی آن نداريم ميتواند بنتايجی خلاف آنچه انتظار داشتيم منجر شود. اگر يک عمل ما بنتيجه منفی منجر شد اثباتگر آن نيست که عمل متقابل آن به نتيجه مثبت ميانجامد.  اتفاقا من هفته قبل مصاحبه ای با پاولو کويله را گوش ميدادم. او توضيح ميداد که چطور شد از يک ميليتانت چپ بيک گروه spiritual  پيوست. او ميگفت که روزی به اين فکر افتاد که اگر امروز سال 1929 بود و او بدليل يک اتفاق با هيتلر مواجه ميشد و او را اتفاقا ميکشت چه ميشد. او دستگير ميشد و بدليل انکه يک آدم کشته است محاکمه ميشد و همه او را محکوم ميکردند و هيچکس نمی فهميد که او با کشتن هيتلر چه  خدمتی کرده. و سپس فکر کرد که در روز چقدر آدمها از کنار حوادثی ميگذرند که چون رخ نميدهد هيچگاه نمی فهمند چه خوش اقبالی هایی داشته اند و يا چه شانس هايی را از دست داده اند. ادامه اين فکر او را به اين نتيجه رساند که در ورای آنچه رخ ميدهد و ما می بينيم روند ديگری هم جريان دارد و ...  شايد آنچه ذهن او را گرفت با آنچه فکر مرا بخود مشغول کرد مشابهت هايی وجود داشته باشد. هرچند من و او به نتايجی متفاوت رسيده باشيم. خلاصه کنم من قصد زير سوال بردن تصميم آنزمان يا امروز خود را ندارم. فکر ميکنم اين موضوع زمينه ایست که در يک سوی آن بی تصميمی و ترديد و در سوی ديگر آن خشک فکری و ايمان است و اينکه ما در کجای کاريم هر يک از ما تصميم گرفته و عمل ميکنيم. من تصورم بر اينست که فکر کردن به چنين محدوده های ممنوعه ای ميتواند بما در آگاهانه بودن جايمان کمک کند و نه بيشتر. اگر تقی جان نظر خود مرا بخواهی من اين مثال خود را بعنوان نمونه ای از زير سوال بردن بايدها و نبايدها و نسخه های واحد ميدانم و اينکه خلاصه باندازه آدمهای دنيا راه رسيدن به خدا وجود دارد.

   1 comments

Radfahrer
May 30, 2006   12:29 PM PDT
 
Mehdi jan,

Ai gofti, gol gofti.
You know what they say:
adoo shawad sababe kheyr agar khoda khahad.
... and I say:
khoda shawad sababe sharr agar adoo khahad. ;-)

However above all, have a look at
http://en.wikipedia.org/wiki/Determinism
... which states:
Determinism is the philosophical proposition that every event, including human cognition and action, is causally determined by an unbroken chain of prior occurrences. No mysterious miracles or wholly random events occur.

The principal consequence of deterministic philosophy is that free will (except as defined in strict compatibilism) becomes an illusion.

For me it means:
- Goftam keh khatA kardio tadbir na in bood,
- goftA cheh tawAn kard, cho taghdir chenin bood.

Das war's ... be ghole Reza Marmoolak ... na ... bAzam be ghole Hafez:
- Goftam keh khodA dAd morAdat beh wesAlash
- GoftA keh mordAdam beh wesAlash na hamin bood.

GhorbAnat,
Radfahrer

Leave a Comment:

Name


Homepage (optional)


Comments